Old Life, New Life

279

از تکرار روزهایم خسته شده بودم، تازه داشتم به زندگی بر می گشتم باید کاری برای خودم پیدا می کردم. تقریبا به تمام دوستانم و آشنایانم سپرده بودم که برای من کار پیدا کنند. یه روز صبح دخترخالم با خوشحالی اومد پیشم و گفت حسن برات کار پیدا کرده است و یه شماره بهم داد تا برای مصاحبه بهشان زنگ بزنم . بعد از تماس قرار حضوری گذاشتند. راستش اون روزا حالم اصلا خوب نبود اتفاقات پشت سرم از همه ادم ها می ترسیدم ولی خب باید برای خودم هم کاری پیدا می کردم باید دوباره سر پا میشدم میدونم هیچ وقت نمی توانستم سحر ۶ ۷ سال پیش بشم ولی باید زتدگی می گردم . زندگی در جریان بود و منتظر من نمیشد باید خودم بهش می رسوندم .
ساعت ۹ صبح آماده شدم و خودم برای ساعت ۱۰ رسوندم دفتری که قرار بود مصاحبه کنم. به کاغذی که در دستم بود نگاهی انداختم درست امده بودم یه ساختمان اداری نسبتا بزرک بود از پله های ورودی بالا رفتم و به سمت اسانسور رفتم طبقه چهارم را زدم.
خانمی در را برای من باز کرد، خودم را معرفی کردم: «برای مصاحبه امده ام»
من را به اتاق آقای دکتر هدایت کرد.

مرد جا افتاده ای درشت هیکل و قد بلندی با موهایی که کمی رو به سفیدی بود پشت میزش نشسته بود، نگاهی به من کرد و دعوت کرد برروی صندلی چوبی روبروی میزش بنشینم .

– اسمتون
– سحر …
– تحصیلاتتون
– لیسانس
– سابقه کار داری ؟
– بله وقتی ۱۸ سالم بود در بیمه ایران خودرو کار می کردم و همچنین در ۲ شرکت دیگر هم فعالیت کردم
– توی رزومتون تحصیلاتتون با درخواست کاری که ما در نظر داریم مطابقت نداره
– بله من بدلیل علاقه زیادی که داشتم بعد از اتمام لیسانسم به سمت فنی رفتم و الان هم می خواهم در همین حوزه فعالیت کنم
– در روز چقدر مطالعه می کنی ؟
– قبلن ها خیلی ولی الان تقریبا هیچی
– بازی هم می کنی ؟
– بله من وقتی خیلی ناراحتم، عصبی ام، خسته ام حتما گوشی بر می دارم و بازی می کنم

تقریبا یک ساعتی مشغول جوابگویی به سوالات دکتر و شنیدن قوانین دفتر بودم . بعد از اتمام صحبت هایمان دکتر به من گفت که بعد از مطالعه رزومه و فکر کردن به مصاحبه با من تماس خواهند گرفت و منم بدون هیچ معطلی از ساختمان شرکت بیرون امدم . 

همان روز ساعت ۴ بعد از ظهر آقایی با من تماس گرفت و گفت که می توانم در آن شرکت مشغول به کار بشوم. خوشحالی بی حدی که داشتم باعث شد یک گلدان را بشکنم :))))))

پانوشت اول : این شروع داستان های سحر خیلی بعدتر و خیلی قبل تر هم از من خواهید شنید
پانوشت دوم : کلن دست به شکستنم خوبه
پانوشت سوم : وارد شدن به این دفتر، آشنا شدن با ادم های جور وا جور دوست شدن با ادم های بینظیری مثل حدیث، زینب، سمانه باعث شد امروز من اینجا براتون از خودم بنویسم، نوشته های ما لحظاتی هست که چه کنار هم چه بدون هم خندیدیم، گریه کردیم، مهربانی کردیم، عصبانی شدیم و ……….. این نوشته ها فقط روزنوشت نیستند، این نوشته ها را ما با تمام وجود حسشون کردیم و تجربه کردیمشون. جمع شدیم تا براتون از خودمون بگیم.


پانوشت آخر : خوشحال میشیم گاهی وقتها لحظاتتون رو به ما هدیه بدید و سری به ما بزنید. با ما حس های ما را تجربه کنید.

2 نظرات
  1. حدیث می گوید

    مررررررررررررررسی از شروع این خاطرات

    اصلن نمیدونستم چطوری معرفی شدی به دکتر 🙂

    و البته
    لایک برای پانوشت سوم 😉

  2. زینب می گوید

    چقد اون روز برای همه مون روز خوبی بودهههههه???

    خوشحالم ک بازی میکنی?
    ببینننن چقد بازی خوبههههه???

    پانوشت سومت واقعا لایک دارهههه?????

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.