Life is Good Or Bad

254

تکان خورد، چشماشُ داره باز مَی کنه.

أمیر پرستار صدا کنه زود باش..

تنها صدای همهمه تمام سرم را پر کرده بود، در بدنم هیچ چیزی حس نمی کردم. مغزم خالی از هر چیزی بود.

أسمت چیه؟

با کمی تامل گفتم سحر…

امروز چند شنبه است؟

نمیدانم…

اسم کسی که خیلی دوسش داری چیه؟

باز هم کمی فکر مَیکنم، سالار برادرمه

مَی دونی کجایی ؟ 

به اطرافم نگاهی می اندازم

بیمارستان….

چشمام مَی بندم

خسته از تمام دنیا توی اتاقم نشستم. هوای اتاق گرفته است دلم مَی خواهد از همه فکرهای دنیا رها بشؤم. خودم را سرگرم کار با کامپیوترم مَی کنم اما بازهم فکرها به سراغم میاد و ذهن من را رها نمی کنند.

تصمیمی مَی گیرم باید بیرون بروم و کمی هوا بخورم اما بهتره پیاده برم. نمی دانم چه شد اما خودم را توی پارکینگ دیدم که داشتم ماشین بابا را بیرون مَی بردم . تقریبا ٢ ٣ روز بود که حتی ٢ ساعت هم نخوابیده بودم، سوار ماشین شدم و به طرف اتوبان نیایش حرکت کردم ساعت طرفای ١٠ شب بود خیابان خلوت تر شده بود. صدای موزیک را بلند کردم “……..” تمامی روزهای گذشته مثل فیلم جلوی چشمام امد انگار توی سینما نشسته بودم و سکانس اخر ایمیلی که از طرف آرش دریافت کرده بودم که در ان اعتراف به خیانت با نزدیکترین دوستم را کرده بود. درد عجیبی را در گیجگاهم حس مَی کردم چشمام درست نمی دیدند. خاطرات  به ذهنم هجوم اورده بودند.

نفسم بالا نمی امد و تنها یک لحظه اخرین تصمیم را گرفتم . کمربندم را باز کردم. ترسیده بودم سرعتم را پایین اوردم. در اخرین لحظه در ماشین را باز کردم و خودم را پرت کردم بیرون و تنها چیزی که یادم ماند دردی بود که در گردن و کمر و دستانم حس می کردم و صورت برادرم.

صدایی من را به خودم أورد. ” ثابت کردی که بلد نیستی از امانت من درست نگهداری کنی

و من پدرم را دیدم که سالها پیرتر از دیروز شده بود.

و امروز پس از سالها از ان اتفاق هنوزم هم نتوانستم از امانت پدرم درست نگهداری کنم و هر لحظه شرمنده نگاه های غمگین پدرم هستم

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.