مرور رده

حدیث

پلاستیک مشکی

همیشه از داروخانه خرید می کردم یاد گرفته بودم در هر داروخانه یک خانم هست که من راحت تر باشم! وقتی آن را در پلاستیک…

کلاس داستان نویسی

کلاس داستان نویسی که می رفتم، استاد می گفت:« چند جلسه بعد به جایی می رسید که ممکنه دیگه نتونید راحت بنویسید  و…

دیدمش

سحر که پیاده شد تا کاسه آشی از سید مهدی بخرد، دیدمش! آن طرف خیابان کنار ماشین ایستاده بود و با پسرک صحبت می کرد.…

ترافیک افطار

اسنپ گرفته بودم و حرصم از 5 هزار تومان اضافه ای که به خاطر ترافیک افطار باید پرداخت می کردم، را با بازی گوشیم خالی…

سفرنامه هند – آگرا

آگرا یا آگره به شکل آگرهبانا نخستین بار در کتاب حماسی ماهابهاراتا آمده و معناشناسان آن را پردیس یا بهشت معرفی کرده…

کلاه مسخره

بیدار که شدم، باز آن کلاه مسخره و رنگِ قرمزِ مسخره تَرش چشمم را زد. دوباره پتو را روی سرم می‌کشم و عکسش را که…

قارقار کلاغها

«و بالاخره جایزه نفر اول تعلق می‌گیرد به ....». با سکوت مجری حواسم به صدای قارقار کلاغ ها در بیرون سالن پرت می شود.…

پرکارترین روز

دیروز فهمیدم اشتباه بزرگی کردم، نه از آن اشتباهات عمدی! از همان‌ ها که وقتی بین خودمان هستیم، یک دانه محکم بر سرمان…

سفرنامه هند – دهلی

سحر که زنگ زد، گوشی را برداشتم و در جوابِ سوالِ « هند چی شد آخرش؟» گفتم: هیچی دیگه نشد که بشه! ☹ ای بابایی گفت و…