ناپلئونی

اون هیچوقت نفهمید وقتی مادرش میگه دلش شور میزنه ینی چی .هیچوقت نفهمید وقتی زیر لب آیه الکرسی میخونه و انگشتای دستش…

قورباغه

کلافه شدم از دست پریدن های قورباغه ای سینا و جیغ های علی ...ای بابا چه اشتباهی کردم باخودم آوردمشون ، یاااخدا صدای…

رضا

" راضی ام به رضا ی خدا "  ...میگن تو آسمونِ خدا ،بهشت  هفتا در داره، شنیدیم اما خب ،شنیدن کی بود مانند دیدن اما…

ماهی قرمز

علیرضا،مامان پاشو از خواب بریم خریدای عید رو بکنیم و ماهی قرمز هم  برات بخرم علیرضا نفهمید چه طوری از خواب پرید و…

عروسی

از دست تو دختر، جمله همیشگی مادر من بود که ایندفعه با کمی عصبانیت و بلند به سمیه گفت.داخل اتاق که رسیدم سمیه دو تا…

گوشواره

آنروز از مدرسه که به خانه رسیدم ،مادرم در آشپزخانه ایستاده بود و زیر لب غرولند کنان  با حرص کفگیر را به لب قابلمه…