درباره ما

صدای دیلینگ دیلینگ آویز کافه که به گوشم خورد، برگشتم سر بچه‌ها داد بزنم «الان وقته اومدنه؟»
  به جای بچه ها، چهار خانم پنجاه و خورده ای ساله آمدند تو و دور یکی از میزهای نزدیک من نشستند.  هیچ کس به جز ما توی کافه نبود. توی بغل یکیشان، سگ سفید گُل‌سر قرمزی خوابیده بود که صدایش می کردند عروسک.
یکهو یاد سحر افتادم، گوشی را برداشتم و شماره اش را گرفتم. هنوز حرفی نزده بودم که گفت توی ورودی کوچه ششم پشت ترافیک مانده. پرسیدم «عروسکت رو هم آوردی؟ اینجا همبازی داره ها!»
– چی میل دارید؟
سرم را که بالا می‌آورم، دختر موفرفری بانمکی را می بینم که لوگوی کوچکی از خورشیدِ سر در کافه را سنجاق کرده به بالای مانتوی کوتاه سورمه ایش. لبخند می زنم و می گویم «منتظر دوستامم تا با هم سفارش بدیم، ممنون.»
گوشی را که قطع می‌کنم، یکی از زن ها می گوید «من نمی‌دونم امروز چه دمنوشی بخورم»
بی اختیار بر می‌گردم و نگاهش می‌کنم. زنی که سفارش دمنوش می‌داد، قد بلندتری داشت و شال گردنی زرشکی بسته بود. از وقتی هم که نشست خاطره دعوای خانم و آقایی را تعریف می کرد که در اتوبوس دیده بود. یادم افتاد این اواخر هربار سمانه شروع به تعریف خاطرات اتوبوس و مترو کرده بود، پریده بودم وسط حرفش و گفته بودم الان وقته کاره!
سمانه اهل بحث کردن نبود. سریع می گفت چشم؛ ابروهای مشکی اش را می انداخت بالا. زنی که سفارش دمنوش داده عجیب شبیه اش است. حتی وقتی دارد چیزی تعریف می‌کند. زن کناریش که روسری نارنجی سرش کرده می‌خندد. نارنجی فقط اسم یکی را بخاطرم می آورد. زینب. یادم می افتد که چقدر پرتقال و پفک و لاکِ نارنجی دوست دارد. زن روسری نارنجی هر چند دقیقه یکبار سگ را از صاحبش می‌گیرد و قربان صدقه‌اش می‌رود. خاطره دعوای اتوبوس که تمام می‌شود، چیزی از کیفش درمی‌آورد و می‌گوید خودم درستش کردم! دوباره یاد زینب می افتم و کادوهایی که خودش درست می کرد.

این بار صدای دیلینگ دیلینگ آویز در کافه که می‌آید، چیزی توی دلم می ریزد. لبخند می زنم و بر می‌گردم. هر سه تایشان با هم رسیده اند. رفیق هایی که سال هاست کنارم بوده اند و دوستم داشته اند. بلند می‌شوم و تک تک بغلشان می‌کنم و می‌بوسم.
سحر می‌گوید: گفتیم سه تایی بیایم توو میخوای مارو بزنی، بتونیم دفاع کنیم، آفتاب از کدوم طرف درومده، مهربون شدی؟
یکی از زن ها بلند می گوید:
– پس من کی دوربین می‌خرم؟
هر سه با صدای پایین می‌گویند: حدیث چقد شبیه توعه!
آرام می خندیم و نگاهشان می کنیم. انگار که خودمانیم. فقط چند سال دورتر.

× شاید میانگین دوستی هفت هشت ساله‌‌مان،
× شاید نگاهمان به موی رو به سپیدمان،
× شاید همان دیدن آیینه خودمان در دهه پنجاه سالگی عمرمان،
× شاید هم فقط قهوه‌ای که دیدارهای چندساله را در کافه قدیمیمان تازه کرد…
هر چه بود؛ «یکی بود، یکی نبودِ» داستان ما رقم خورد…
حالا وقت نوشتنشان است. داستان ما داستانِ بعضی چیزهای مهم زندگیست که گاهی از زبانِ یک خردادیِ خندانِ نارنجی دوست، می شنوید و گاهی از زبان یک تیرماهی با انرژیِ پُرخاطره و گاهی از یک مهرماهی مهربان و یک آبان ماهی آرام.