ماهی قرمز

242

علیرضا،مامان پاشو از خواب بریم خریدای عید رو بکنیم و ماهی قرمز هم  برات بخرم

علیرضا نفهمید چه طوری از خواب پرید و بدو بدو جوراب پوشیده نپوشیده دم در منتظر مامان شد که برن خرید

 مامان دوتا بخریم باشه؟! سارا و سامان چی ؟اونام شاید بخان .مامان چهارتابخریم

نه مامان جان اونا گفتن دوست ندارن و نمیخان ،تازه گفتن برای توام نخرم اما خب چون قول داده بودم بهت اومدیم بخریم ،پس فقط دوتا

از دیروز که ماهی خریده همش میشینه جلوشون و براشون نون میریزه که بخورن ،هی بهش میگم علیرضا اگه زیاد بهشون غذا غیر غذا خودشون بدی میمیرن گوشش بدهکار نیس که نیس

با صدای علیرضا صبح از خواب پریدم

آجی پاشو بیا ماهیم باد کرده اومده روی آب دهنش باز و بسته میشه ،تو دکتری بیا ببین چرااینجوره

ای وای علیرضا ،فکرکنم ماهیت از بس بهش غذا دادی داره میمیره ،کاری نمیشه کرد دیگه

اومدم سر درسهام که علیرضا بلندبلندبا گریه میگفت ماهی قرمز م مرددددده ،سارا ،سامان ،مامان بیاین میخام ببرمش خاکش کنم ،علیرضا سه سال و نیمش بود که بابا رضا توتصادف فوت کرد بخاطر این همه مون خیلی حواسمون بهش بود و بهش توجه میکردیم بااین همه توجه اصلن لوس و بیمزه نبود خیلی ام متوجه مهربونیامون میشد و مدام تشکر میکرد .رفتم اشکاش رو پاک کردم گفتم بیا بریم من میام و رفتیم باآداب خاص یه دونه ازماهی قرمز های علیرضا رو دفن کردیم و بهش گفتم دیگه تا پس فردا به اون یکی غذا نده ،هفته ای یه بار فقط .اونم گفت آخه دلم براش سوخت ما نون میخوردیم شاید دلش میخاست،بخاطر اون بهش میدادمم. صبحای سال تحویل دوست ندارم خیلی بده ،همه خوابالو و همش بدو بدو،کارای نصفه نیمه

سارا ،تو ماهی علیرضا رو ندیدی وای چقد اتاقها سرده شوفاژم هرکاری کردم درست نشد !؟ نه مگه تو تنگ نیس

–  نمیدونم کجاس فکرکنم جسته و پریده از تنگ افتاده اینور اونور

– وا مامان مگه ماهی میپره ،آره از پریروز که اون ماهی مُرد این یکی خیلی بیقراری میکرد ،علیرضا رو چیکارکنیم حالا روز عیدی از کجا ماهی قرمز بخرم ،

 ….ماهی ندارن دیگه

علیرضا،مامان جان پاشو میخام یه چیزی بهت بگم . علیرضاا

علیرضاااااا این اینجا چیکار میکنه ؟

– مامان دیشب هوا سرد بود خیلی ماهی قرمز م تو آب میپرید، سردش بود آوردم زیر پتو که اونم گرم شه خوابش ببره ،ببین چه آروم خوابیده ،مامان دوسش داشتم خب دلم براش میسوخت

پی نوشت ۱: داستان واقعی می باشد

پی نوشت ۲: علیرضا که بچه بود ما آدم بزرگا چرا با دوست داشتنی هامون اینکارو میکنیم

2 نظرات
  1. حدیث می گوید

    ااااااااااااااااااااااااااخی عزیززززززززززززززززززززززززززززززززززززززم

  2. زینب می گوید

    الهییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
    عزیزمممممم

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.