عروسی

354

از دست تو دختر، جمله همیشگی مادر من بود که ایندفعه با کمی عصبانیت و بلند به سمیه گفت.داخل اتاق که رسیدم سمیه دو تا لنگه کفش مشکی پاشنه فوق بلند خودش را دور گردنش آویزان کرده بود و نیشش تا بنا گوشش باز بود و با ذوق گفت :سمانه بیا بگو به مامان اینا تازه مد شده و قشنگه ،کشت منو از بس به جونم غر زد .منم گفتم: چی بگم والا مبارکه.

تا صبح از ذوق عروسی برادرم و هزارتا فکر جورواجور اصلا خابم نبرد تا چشمام گرم خواب شد،یکهو صدای جیغ مادرم رو شنیدم از خواب پریدم و دویدم داخل پذیرایی وتو تاریکی دیدم  نشسته روی زمین و صورتش را میکند و بلند بلند میگوید: یا ابوالفضل ،بسم الله الرحمن الرحیم ،یا خدا ،این خونه روح داره ،جن داره… برگشتم دیدم سرتا پا سفید یکی جلو در وایستاده و هی میلرزه بالا و پایین میره وقتی ام میاسته سرش کله قندی و وحشتناکه و هی داره به ما نزدیک میشه .نفسم حبس شده بود ودیدم هی نزدیک میشه منم یکدفعه به خودم اومدم و هل دادمش و اونم افتاد رو مبل که صداش با خنده بلند دراومد و گفت  سمیه ام بابا ،حمام بودم.دستش را زد به کلید برق و همه جا روشن شد دیدم حوله را کله قندی بسته که موهاش زودتر  خشک بشه و با خنده گفت خوابم نمیبرد گفتم بیام حمام ،چی شد مگه حالا شماهام شلوغ میکنین ااااایش

صدای مادرم بلند شد که گفت :خدا عقلت بده خب دختر ،جون به لبم کردی خب ،ببینم میتونی مارو سکته بدی دم این عروسی.

صبح هول هول صبحانه خرده و نخورده رفتم بیرون که جوراب و چندتا چیز را بخرم و آماده با سمیه به آرایشگاه برسم که دیدم ،خاله کوچیکم از من زودتر آماده و شسته رفته جوری رفته تو ماشین نشسته که یه لحظه با خودم گفتم گمونم اون خاهر داماده جا من والآ، اصلن هم بروی مبارکش نیاورد که جای من رو الان رو صندلی اشغال کرده .منم که روم نمیشد چیزی بهش بگم.مهمون های ما بودن خب ،حالا درسته از نوع ناحبیب ولی خب چاره نبود .به سمیه گفتم تو برو من خودم پیاده میرم ازاونورم میام آرایشگاه .سمیه گفت زود بیای هاااا جشن عقد داریم باید زود بریم سالن .تا نیم ساعت دیگه خودت رو برسون والا کارت رو راه نمیندازه هااااا.منم گفتم باشه بابا میام زود .رفتم تندتند خریدارو کردم و بدو بدو ساعتم رو دیدم واااای چهل وپنج دقبقه گذشته و من هنوز به سالن نرسیدم . یهو با صدای هوووووی خوشکله برگشتم ببینم کیه که پام گیر کرد به لب چادرم و با کف دست افتادم رو زمین اونم وسط چاله پر از آب و گل . اصن تو بهت .دلم میخاست همونجور اون وسط حال دراز کش میمردم اصن، روم نمیشد از جام پاشم .زانوم درد گرفته بود میسوخت .بلافاصله ام  یه خانومی اومدم دستم رو گرفت واز زمین بلندم کردم هی سوال میکرد که خوبم وتا سرم رو بالا آوردم بگم خوبم دیدم به پهنا صورت داره میخنده .گفت خداروشکر خوبی خیلی بانمک شدی دخترم مث خرس پاندا اما از نوع قهویش بیا ببین خودت رو .تندی آینه اش رو درآوردو جلو صورتم  و من نارراحت عصباااانی متعجججب ،دیدم راست میگه دور چشام  لبم و بینی ایم قهوه ای تیره و به فراخور شدت ضربه گاهی هم کمرنگ…

دستمال بهم داد و پاک کردم و فقط میدویدم برسم خونه و بعدم سالن که….

پی نوشت ۱: سااال نو همگی مباررررک ،امسال بهترین سال برای همه است

پی نوشت ۲: این ماجرای عروسی خیلی طولانیه ،ادامه اش رو هم دنبال کنین

4 نظرات
  1. زینب می گوید

    عنوانت کو دخترجون؟ 😀

  2. زینب می گوید

    :)))))))))
    عالی بوووووووود :))))))
    قشنگ صدات تو گوشم میپیچید وقتی میخوندم 🙂 🙂 🙂

  3. زینب می گوید

    سلام پاندای قهوه ای 😀

  4. حدیث می گوید

    اوه دیگه زمین خوردنت چی بوووووووووود : ))))))))))))))

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.