آرشیو ماهانه

فروردین ۱۳۹۶

باریستای ترشیده

هوففففففففففف نفس راحتی می‌کشم و می‌نشینم. ساعت ۱۲ و ۹ دقیقه ظهر است. یعنی بیش از ۲ ساعت است مشغول کارهای…

سفرنامه هند – دهلی

سحر که زنگ زد، گوشی را برداشتم و در جوابِ سوالِ « هند چی شد آخرش؟» گفتم: هیچی دیگه نشد که بشه! ☹ ای بابایی گفت و…

عروسی

از دست تو دختر، جمله همیشگی مادر من بود که ایندفعه با کمی عصبانیت و بلند به سمیه گفت.داخل اتاق که رسیدم سمیه دو تا…

گوشواره

آنروز از مدرسه که به خانه رسیدم ،مادرم در آشپزخانه ایستاده بود و زیر لب غرولند کنان  با حرص کفگیر را به لب قابلمه…

سی سی سی اسپرسو

از پله‌ها پایین می‌آید. بلندقدترین پسر این‌جاست. همان که هر صبح، بدون آنکه ذره‌ای روی پا بلند شود و قد بکشد،…

دوستت دارم پسرم

پسر بچه چهار، پنج ساله با لپ های آویزان و موهای لخت کوتاه قهوه ای روشن با آن کلاه بنفش بافتنی اش مرا یاد تو انداخت،…