آرشیو ماهانه

اسفند ۱۳۹۵

Old Life, New Life

از تکرار روزهایم خسته شده بودم، تازه داشتم به زندگی بر می گشتم باید کاری برای خودم پیدا می کردم. تقریبا به تمام…

دیگه به من زنگ نزن

«به من زنگ نزن!» پسرک با فاصله یک متری از من، کنار خیابان ایستاده بود و خلافِ من که هر تاکسی رد می‌شد داد میزدم…

رادیو خسته

طبق معمول هرروز صبح باهم از خواب بیدار شدیم و به طرف آشپزخانه رفتیم، تقریبا کار هرروز من و کیسی که باهم صبحانه…