سی سی سی اسپرسو

1,242

از پله‌ها پایین می‌آید.

بلندقدترین پسر این‌جاست.

همان که هر صبح، بدون آنکه ذره‌ای روی پا بلند شود و قد بکشد، آویزهای حبابی مشکی را که تا نود سانتی پایین‌تر از سقف سه متری پایین آمده، گردگیری می‌کند.

جلوی صندوق می‌آید. کتابم را کنار می‌گذارم. بلند می‌شوم و پشت صندوق می‌روم:

  • جانم؟

کم سن و سال و خجالتی است. تا به حال صدایش را حتی در جواب به «سلام» های پرانرژی صبحگاهی و «خسته نباشید» های گاه و بیگاهم نشنیدم.

  • قهوه ترک داریم؟

صدایش بم و آهسته است. به قد بلند و چهره آرام و اندام کشیده‌اش می‌آید.

مرا یاد «بهروز» می‌اندازد. پسر سفید روی بیست و دو-سه- چهار ساله کرد مهربانی که وقتی کنارش می‌ایستادم، شدیدا احساس کوتاه‌قدی می‌کردم؛ همان که وقتی قرار بر انتقالم شد، گفت: «نرو شعبه دیگه. اون‌جا هیچی بیشتر یادت نمی‌دن. همین‌جا به مرور یاد می‌گیری»؛ و من ک از خدایم بود آنجا بمانم، بغضم ترکید.

لبخند می‌زنم تا بلکه از عمق فاجعه خبری ک می‌خواهم بدهم، کم شود:

  • نه. ترک نداریم.

با صدای آهسته‌اش، آهسته‌تر می‌گوید:

  • اون آقا می‌خواست.

و از پله‌ها بالا می‌رود.

به سمت صندلی سفید رنگی که کمی عقب‌تر از صندوق قرار دارد برمی‌گردم تا باقی کتابم را بخوانم که برمی‌گردد.

  • اسپرسو داریم؟

به صحیح‌ترین شکل ممکن تلفظش می‌کند. مطمئن می‌شوم که می‌داند چیست.

ادامه می‌دهد:

  • گفتن اسپرسو.

می‌پرسم:

  • دبل (به فتح «دال» و کسر «ب») یا سینگل (به کسر «گاف»)؟
  • هیچی نگفتن

دیگر مطمئن نیستم که بداند اسپرسو چیست.

سرویس را می‌چینم. ایستاده است و از آن بالا که همیشه هست، نگاهم می‌کند.

  • فاکتورشو بزنین بعدا میان حساب می‌کنن.
  • کی حساب می‌کنه؟
  • اینی که برای فیلمبرداری اومده.

از صبح چندین بار شنیده‌ام که برای فیلم‌برداری آمده‌اند، اما نه دوربینی دیدم و نه فیلمبرداری؛ فقط مرد عینکی لاغری را دیدم که موهای مجعد بلندش را با کش بسته بود و از صبح پله‌های مسیر سرویس بهداشتی تا سالن را گز می‌کرد و من مدام از خودم می‌پرسیدم که «آخر چقدر یک نفر می‌تواند برود سرویس، آن هم در طول سه ساعت؟»

رو به پسر بلند قد می‌کنم:

  • فیلمبردار؟ آها! همون مو بلنده؟

سرش را به علامت تایید تکان می‌دهد و همزمان صدایی در سرش می‌پیچد که چیزی است شبیه به «اوهوم».

ظرف شات را زیر دستگاه می‌گذارم و دکمه را می‌زنم.

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۷

۸

۹

۱۰

آماده است!

این تکنولوژی هم عجیب همه چیز را ساده کرده.

از عطرش، می‌شود طعم گسش را حس کرد. در سینی می‌گذارمش و به سمت بلندقدترین پسر سالن می‌گیرمش که هنوز جلوی صندوق ایستاده.

داخل فنجان ۴ اونسی را که فقط یک- سومش با قهوه‌ای پر خامه پر شده، نگاه می‌کند:

  • همین؟

لبخند می‌زنم:

  • آره

لبخندی روی صورتش می‌نشیند:

  • آخه روم نمیشه اینو ببرم.

می‌خندم:

  • همین ۳۰ سی سی، شیش ساعت سرحال نگهت می‌داره

میخندد

و از پله‌ها بالا می‌رود.

=====
پن‌ز

ندارم!

ثابت: از زندگی لذت ببریم!

میتونین پستای قبلیمو با کلیک روی #زینب بخونین!

با کلیک روی About Somethings مارو در اینستاگرام دنبال کنید!

6 نظرات
  1. حدیث می گوید

    ۳۰ سی سی، شیش ساعت سرحال نگهت می‌داره!
    اوه!

    1. زینب می گوید

      کلا زنده میکنه! 😉
      وگرنه فک نمیکنم لذت دیگه ای داشته باشه اون سی سی سی زهرمار ترش 😛
      انقد زود تموم میشه وقت لذت بردن هم نداری عاخه :))

  2. حدیث می گوید

    خسته نشی انقد سخت اسپرسو درست میکنی؟! 😛

    1. زینب می گوید

      خیییییلی اصنننن =)))))))))))

  3. سمانه می گوید

    اوووه ینی من رو کشتی کهههه با اسپرسووت

    1. زینب می گوید

      :)))))))))))))
      برات ی شات بیارم زنده شی؟؟؟ :))))

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.