۱۷ دقیقه در گسل

زلزله

233

ساعت ۱۱:۴۵ صبح- محل کار

– اینجا زلزله هشت ریشتری اومده ه ه ه ه ه ه ه

این جمله را درست بعد از اینکه توجهم به چراغ کوچک آبی رنگ چشمک زن گوشیم جلب شده بود و خبر از پیام جدیدی در گروه چهارتاییمان می‌داد، میبینم.

پیامی که سمانه فرستاده بود.

دلم خالی می‌شود:

– خدایا! هشت ریشتر؟؟؟ مشهد با آن بافت قدیمیش؟ هشت ریشتر؟ یعنی همه جا نابود شده؟

پیام برای ساعت ۱۱:۱۸ است.

۱۱:۳۳- حدیث:

– یا خدا. کجاش؟ خوبی؟ زنگ می‌زنم اشغالی سمانه. کجا اومده؟ چقدر خسارت داشته؟ خوبین همه؟

بقیه‌اش را نمی‌بینم. فقط در ذهنم فریاد می‌زنم:

– خدایا مامانم. خدایا مادرجون. خدایا خاله جون. خدایا مامانم. خدایا داییام. خدایا مامانم. خدایا مامانم. خدایا مامانمممممممممممممم.

۱۱:۴۵- من:

– مشهد اوکیه سمانه؟

بلافاصله جوابم را می‌دهد:

– آره. هنوز که چیزی نگفتن.

دوباره در ذهنم فریاد می‌زنم:

– هنووووووووز؟ یعنی چی هنوز؟ یعنی باید منتظر باشم؟ خدایا مامانممممممممممممممممممممم.

تلفن محل کار را برمی‌دارم و شماره می‌گیرم:

– صفر پونصدو سیزده…

مکث می‌کنم. بلند می‌گویم:

– اه… چی بود بقیه ش؟

انگار حافظه‌ام پاک شده. تلفن را قطع می‌کنم. دوباره شروع می‌کنم:

– صفر پونصدو سیزده… آهان! چارصدو بیستو دو… اه. چرا یادم نمیاد؟؟؟

دوباره و سه باره و چند باره شماره می‌گیرم و قطع میکنم. یادم نمی‌آید.

  • آها! یادم اومد!

شماره را می‌گیرم. بوق نمی‌خورد؛ نه اشغال، نه آزاد. دوباره می‌گیرم. سه باره می‌گیرم.

تصویر خانه ویران شده مادربزرگم جلوی چشمانم می‌آید و اشک‌هایم مثل آوار، روی صورتم خراب میشوند.

دوباره سراغ گوشیم می‌روم.

  • سمانه. خونه مادربزرگم زنگ نمی‌خوره. توروخدا بگو چیزی شده؟

چند دقیقه‌ای که می‌گذرد تا جواب دهد، برایم چندین ساعت است.

سمانه:

  • نه بخداااا، زینب اینجا خبری نیست. اعلامم نکردن چیزی. کلا خطا قطعه. بوق تند می‌خوره. گفتن مشهد خرابی نداشته. فقط بیرجند کمی…

دلم طاقت نمی‌آورد. تصویر ویرانه خانه قدیمی مادربزرگم از جلوی چشمانم تکان نمی‌خورد.

تلفن ثابت را دوباره برمی‌دارم. بازهم و بازهم و بازهم زنگ می‌زنم. بوق نمی‌خورد. تمام وجودم بی صدا فریاد می‌زند:

  • خدایا! مامانمممممممممممم! خدایا! یعنی بی مامان شدم؟

بوق نمی‌خورد لعنتی. نه خانه مادربزرگ و نه گوشی مادرم.

موبایلم را برمی‌دارم. به درک که استفاده از موبایل ممنوع است. به درک که جریمه‌ام می‌کنند. شماره داییم را می‌گیرم و هق هق کنان از ساختمان خارج می‌شوم.

تلفن وصل می‌شود. با صدایی که به گریه آمیخته است، می‌گویم:

  • مامانم چطوره؟

هول می‌شود:

  • همه خوبن اینجا. چی شده؟ شما؟

تازه می‌فهمم مرا نشناخته است.

  • دایی مامانم خوبه؟ راست بگین! زینبم.

صدایم پر از هق هق است. بلند بلند جلوی ساختمان گریه می‌کنم و حرف می‌زنم.

لحن صدایش را تغییر می‌دهد:

  • خوبی؟ چرا اینجوری می‌کنی؟ ترسیدم. آره بابا خوبه. همه خوبن.

بعد با لحن شیطنت آمیزی که با لهجه مشهدی می‌آمیزدش، می‌گوید:

  • فقط یه آجر از دیوار بازار رضا ترک خورده.

و می‌خندد.

از حرفش خنده‌ام می‌گیرد و سیل اشک‌هایم، با خنده همراه می‌شوند. دیگر توان ایستادن ندارم. روی اولین پله، کمی آن طرف‌تر از در ورودی می‌نشینم. می‌پرسم:

  • پس چرا تلفنشون بوق نمی‌خوره؟ نه خونه مادرجون، نه گوشی مامانم.
  • الآن می‌گم بهت زنگ بزنن. نگران نباش! همه خوبن.

قطع می‌کند.

یاد آن «یک دانه آجر دیوار بازار رضا» و لحن داییم می‌افتم. با اشک و خنده و پاهای لرزان، خودم را به داخل ساختمان می‌رسانم. دیگر توان ایستادن ندارم. روی زمین می‌نشینم. تلگرامم را باز می‌کنم:

۱۲:۰۲- زینب: خوبن

بلافاصله پیام می‌دهند:

حدیث: الهی شکررر

سمانه: خب خداروشکر

با تمام وجودم، بی صدا، فریاد می‌زنم:

خدایا شکرت!

خدایا شکرت!

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتـ………

=====

ثابت: از زندگی لذت ببریم!

.

میتونین پستای قبلیمو با کلیک روی #زینب بخونین!

با کلیک روی About Somethings مارو در اینستاگرام دنبال کنید!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.