گیله مرد

671

آمیرزا گفت: «ما رفتنی هستیم. دوره ی ما تموم شد، اما وای بر وجیهه!» وجیهه تازه آن وقت به دنیا آمده بود. هجده سال از آن زمان تا به حال گذشته است، با چه خون دل خوردنی او را بزرگ کرده بود. وقتی آمیرزا در کربلا مجاور شد، مسیب دکان عطاری باز کرد. اما دشواری ها آن قدر زیاد بود که نتوانست تاب بیاورد. آمدند گفتند که باید اجناس را پشت شیشه و آینه بگذارد، گفت چشم؛ نسخه نپیچد، چشم؛ مالیات بدهد، چشم؛ کاغذ پاره ای را که از خانه ی مردم می خرد، اول به اداره ی آگاهی نشان بدهد، چشم؛ با وجود این هر روز آژان ها و جاسوس های شهربانی به عناوینی اسباب اذیت و آزار او را فراهم می آوردند. بعد با زنش و دختر دوازده ساله اش رفت نوکری. آقازاده از وجیهه خوشش آمد، مسیب نمی خواست او را صیغه بدهد. از اینجا هم او را بیرون کردند.

آمیرزا از کربلا برگشت و این خانه ی سه اتاقی را در اختیار او گذاشت. مسیب دکان سمساری باز کرد. مغازه اش را دزد زد؛ مقداری اثاثه ی مردم پیش او امانت بود. حبسش کردند. آن وقت بساطی در جلوی مسجد شاه پهن کرد، تا این که از چند هفته ی پیش از بس که روی دوشک خیس خوابید، سینه پهلو کرد و زمین گیر شد.

مسیب هر مصیبتی را می توانست تحمل کند، او دیگر به سختی عادت کرده بود. درست است که سه ماه کرایه خانه را نپرداخته بود، اما چه بکند؟ او حاضر بود گدایی کند، لحاف کرسی را که جانش به آن بسته بود بفروشد، اما دخترش را نمی خواست به هر کسی بفروشد. شاید فردا هوا بهتر شود و آن ها دیگر به کرسی احتیاج نداشته باشند و گشایشی در زندگی آن ها فراهم آید. شاید برای وجیهه در یکی از اداره های دولتی کاری پیدا شود. می گویند به بعضی از این دخترها در اداره های دولتی ماهی صد و پنجاه تومن حقوق می دهند. تمام بساط سید مسیب که در جلو خان مسجد پهن می کرد صد و پنجاه تومن نمی شد. این سختی ها را می شد تحمل کرد. اما بدنامی، نه؛ این دیگر پشت هر پهلوانی را خم می کرد. تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.

ساعت دو از شب گذشته بود که وجیهه وارد خانه شد. وجیهه هیچ عادت نداشت که پدرش با او اوقات تلخی بکند. از همین جهت وقتی از او پرسید: «تا این وقت شب کجا بودی؟» وجیهه یکه خورد، نگاهی به مادرش کرد و بعد با کمال سادگی گفت که: «پیش دختر آمیرزا بودم.» دیگر گفتگویی نشد. وقتی تریت آبگوشت با پیاز خوردند، سید مسیب گفت: «وجیهه، فردا ترا برای حسین آقای شوفر عقد خواهیم کرد.» مثل اینکه کسی دو بامبی توی سر وجیهه بکوبد، این طور حرف پدر در دل دختر تاثیر کرد. وجیهه هیچ وقت درست فکر نکرده بود که ممکن است به زودی شوهر کند، با وجودی که زن آقا همیشه از مشدی صحبت می کرد و مادرش او را روزی نبود که آزار ندهد، وجیهه شوهر را جور دیگری تصور می کرد. وقتی وجیهه یاد شوهر می افتاد، آن پسر خوشگلی که روزها در راه مدرسه عقب او می آمد بدون این که جرات بکند حرفی بزند، در مخیله اش پدیدار می شد و یا آن بازرس وزارت فرهنگ که به او لبخند می زد و برای او تقدیرنامه صادر کرده بود. اما شوهر، آن طوری که پدر و مادرش با هم هستند و زن آقا روزی با آن سید روضه خوان لواسانی بوده، و یا آن طوری که آقانبی با زنش زندگی می کرده، برای وجیهه چیز وحشتناکی بود.

مدتی بود که چراغ را پایین کشیده بودند و تاریکی قیرگونی اتاق سرد مسیب را فراگرفته بود. همه آرام بودند ولی هیچ کس نخوابیده بود. فقط از اتاق همسایه صدا می آمد.


گیله مرد، بزرگ علوی، انتشارات نگاه، ۱۳۸۸

 

شرح زندگی بزرگ علوی از زبان خودش:

2 نظرات
  1. استخدوس یا استخون دوس می گوید

    اوهوم اوهوم اوهوم. خوب چیزه این غذاخوری ته کهکشان کیه؟ (فحش ندهید)

    1. غذاخوری ته کهکشان می گوید

      منم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.