گوشواره

245

آنروز از مدرسه که به خانه رسیدم ،مادرم در آشپزخانه ایستاده بود و زیر لب غرولند کنان  با حرص کفگیر را به لب قابلمه میزد و میگفت: از کی تا حالا هرچی دوستتات دارن توام باید داشته باشی  ،الکی اشک تمساحم نریز ،من پول بابت این بدلیجات نمیدم ، وسلام.

دیدم  جلوی پشتی گل قرمز دفتر و کتاب مدرسه  اش را پهن کرده بود و اشک میریخت و مشق مینوشت .

پرسیدم : باز چی شده آبجی

با بغض ، اشکش را پاک کرد و گفت :یه گوشواره قرمز دیدم مخمل جیر ازاین دایره ای ها مثل مدل هندی ها ،مغازه سرکوچه ، اصغر آقا تازه آورده ،مهدیه ام خریده منم میخام.

گفتم این همه گریه برای یک گوشواره زیاد نیست؟ با تکان سر گفت نه آخه خیلی خوشگل بود .

-حالا چقد پولش بود؟دویست تومن همش

تا عصر داشتم حساب کتاب پولهای قلکم را میکردم  ، جالا  اینکه چه طور بدون دردسر ، مادرم متوجه نشود قلکم را بشکنم ،بماند. هرچه حساب کردم پولم به پنجاه تومان هم نمیرسید ، خیلی ناراحت شذم.

مشقهایم که تمام شد ،آماده شدم و رفتم سرکوجه..اصغرآقا مرد مهربانی بود هرروز به من شکلات میاد ،با خودم بلند بلند فکرکردم که بروم راست و حسینی به اصغر آقا بگویم که مادرم افتاده سر دنده لج و نقطه عطف تمام تربیتشش همین نخریدن گوشواره قرمز است ،میشود شما این گوشواره را به من بدهید ، من هم قول میدهم تا چند ماه بعد که عید است ،با پول تمام عیدی هایم قرضم را بدهم .وقتی رسیدم مشتری در مغازه نبود و اصغرآقا داشت گلسرها را مرتب میکرد ، من را که دید زود شکلاتی را به سمتم تعارف کرد و گفت :بردارخوشمزه اس.مامان بابات خوبن؟ چیزی میخاهی ؟ من هم شکلات را برداشتم و من من کنان تا آمدم علت بی موقع رفتن به مغازه را بگویم ،یکهو از بیرون سروصدای دعوا آمد و اصغر آقا از مغازه رفت بیرون. من نمیدانم چرا خیلی تند گوشواره قرمز را از زیر شیشه میز برداشتم و به زور در جیبم فرو کردم.عرق از سرو صورتم و از لای موهای مشکیم میچکید ،میدانستم کار اشتباهی هست اما با خودم میگفتم پولش را  حتما یرایش میاورم مجانی که نمیبرم ،همین که خیلی سریع خواستم از مغازه فرار کنم ،اصغرآقا مچ دستم را گرفت و آماده این شدم که کلی بد وبیراه بشنوم ، پیش دستی کردو و گفتم :اصغر آقا بخدا من دزد نیستم فقط…نگذاشت جرفم را تمام کنم  ،گفت : بیا دخترجان این شکلات ام شیرینی خرید گوشواره ات که روی میز جاموند.

سرم را که بالا آوردم ،از خجالت کاری که کردم ، نه دستم به سمت شکلات رفت ،نه زبانم برای تشکر باز شد .فقط شرمنده آن  دستها مهربان و آن صورت همیشه خسته و لبهای ذکرگو شدم .فقط نگاهش میکردم ، ازاین همه بدی خودم حالم بهم میخورد ، هیجوقت فکرش را نمیکردم که روزی به خاطر اشکهای خواهرم دزد شوم. سرم را به پایین انداختم و گفتم ببخشید ،پولش را میاورم .

گوشواره ها را که در گوش خاهرم کردم ، سرم از حرف و حرکات  اصغر آقا سوت میکشید.

با خنده گفت بازم هرچی دوست داری بردار فقط ایندفعه به منم بگو

 

1 نظر
  1. حدیث می گوید

    اخی چه اصغر آقای مهربووووووونی 🙂

    چقد خووووووووووووب برخورد کرده با یه بچه! احسنت!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.