کم‌سال‌ترین پسر سالن‌کار

365

دو- سه روزی می‌شود که ماگ بزرگ بسته‌بندی شده‌ای را کم‌سال‌ترین پسر سالن‌کار، پشت صندوق پنهان کرده است.

سعید، همان کم‌سال‌ترین پسر سالن‌کار، به سمتم می‌آید.

  • اون ماگه کجاس؟

ماگ را دستش می‌دهم. جلوی چشم می‌گذاردش و می‌رود.

هر که ماگ را می‌بیند، رو به من می‌پرسد:

  • این چیه؟
  • مال آقای سعیده!

به همه شان همین جواب را می‌دهم:

نوبت به مدیر چهارشانه قد بلند شیفت صبح می‌رسد. به سمتم که می‌آید و ماگ را کنارم می‌بیند، او نیز مثل سایرین، همان سوال را می‌پرسد؛ و من باز هم جواب می‌دهم:

  • مال آقای سعیده!

سعید پسرک بیست و سه- چهار ساله‌ای است که از ۱۷ سالگی کار می‌کند.

از پله‌ها پایین می‌آید.

مدیر چهارشانه قدبلند که چشمش به او می‌افتد، میپرسد:

  • این چیه سعید؟

با حالت ژست مردانه‌اش می‌گوید:

  • مال شماس مدیر. منو ستاره و آرزو براتون خریدیم.

خوشحالی و قدردانی، در چهره مدیر نقش می‌بندد. با مهربانی می‌گوید:

  • پس مبلغشو بگو!

سعید نگاهش را به نشانه اینکه ناراحت شده، به پایین می‌دوزد و جواب می‌دهد:

  • هدیه س!

مدیر چهارشانه، دستش را به سمت سعید کوتاه قامت و کم‌سال دراز می‌کند و با خنده می‌گوید:

  • اون دوتا که نیستن. بیا تو رو که می‌شه بغل کرد، بغلت کنم

 او را در بغلش می‌گیرد و روی همدیگر را می‌بوسند.

حس خوشحالی، در نگاه همیشه پر شیطنت سعید، می‌نشیند.

مدیرت که جدی، اما مهربان باشد، برای قدردانیش دوست داری در کارت بهترین باشی!

.

ثابت: از زندگی لذت ببریم!

میتونین پستای قبلیمو با کلیک روی #زینب بخونین!

با کلیک روی About Somethings مارو در اینستاگرام دنبال کنید!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.