کلاه مسخره

536

بیدار که شدم، باز آن کلاه مسخره و رنگِ قرمزِ مسخره تَرش چشمم را زد.

دوباره پتو را روی سرم می‌کشم و عکسش را که همیشه‌ی خدا در جیب پیراهنم دارم، در می‌آورم و

بالای پتو سوراخی به اندازه بینی‌ام باز می‌کنم که نفسی بکشم.

همان نور کمی که از سوراخ، زیر پتو می‌آید، برای دیدن عکسی که ذره ذره‌اش را از بس نگاه کردم نه فقط از حفظم، که حتا می‌توانم انحنای بدنش را از روی همین عکس لمس کنم، کافی است.

نگاهش که می‌کنم می‌دانم، دلم یک عشق میخواد، از همان‌ها که آدمها وقتی از جلوی شیرینی فروشی رد می‌شوند،

می‌شنوی که مکث می‌کنند و بو می‌کشند و می‌گویند: وای من عاشق شیرینیم و می‌روند توی مغازه و دلی از عزا در می‌آورند.

– بلند شو دیگه چقد میخوابی؟

+ یادت که نرفته تا صبح ازم کار کشیدی؟ صبح هم از دست درد خوابم نمی‌بُرد.

– خُبه خُبه… اون تنه لَشِت رو تکون بده، بیا ببین چه نیمرویی زدم!

بزنیم تو رگ که امروز روز عیده و هرچی کاسبیه امروزه!

خواستم داد بزنم: روز عیده مَردُمه و روز عذاب من! که دستم را از زیر پتو کشید و بلندم کرد و گفت:

– پاشو خودتو لوس نکن. زغالا رو گذاشتم توی کشوی جلوی در، زودتر بمال که تا راه نیوفتادیم، برسی دوباره‌ام بمالی که بیشتر جا بیوفته!

میدونی مردم بخاطر اون قد کوتاه وچشای آبی‌ات که قاب مشکی می‌گیریم بهت پول می‌دن؟ انقد که صورتت مظلوم میشه بی شرف!

بعد هم آن کلاه مسخره را آورد و گذاشت سرم و گفت: لامصب آخه اینم بهت میاد!

هماهنطور که با حرص کلاه را از سر می کَندم گفتم: پس اون همه براشون قِر و قمیش میام، کشکه؟

– هه! یه بچه پنج ساله از تو بهتر می‌رقصه! نکنه باورت شده خوب می‌رقصی! حالا از حق نگذریم ته صدای خوبی داری! مخصوصن اونجاش که میگی ارباب خودم سابولی بلیکم!

چیزی نگفتم ولی می خواستم سرش داد بزنم:« بلدم، خوبم بلدم برقصم، هر چی نباشه حنان رقاص، زیاد خونه شوهرننه ام رفت و اومد داشت، ولی من نمیخوام بیشتر از این واسه چندرغاز بخونم و برقصم!»

که بی‌اختیار دستم رفت سمت عکس مهسا و یادم رفت قرار بود داد بزنم! مطمئن هم نیستم اسمش مهسا باشد،

اما آنروز وقتی دوستش صدا زد: مهسا! او بود که جوابش را داد.

عکس را هم از شاگرد سوپری دم مدرسه شان خواسته بودم که یواشکی بگیرد و تازه عکس هم کمی تار است ولی هر بار که نگاه میکنم میدانم:

دلم یک عشق می خواهد، از همان ها که وقتی از جلوی شیرینی فروشی رد می شوند….

___________________________________________________________________________________________

× طبق روال نوشت: قضاوت نکنیم!

× مطلب قبلی حدیث >> >> قارقار کلاغها 

2 نظرات
  1. آنه می گوید

    ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﻳﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ
    ﮐﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺑﻠﻨﺪﺕ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ
    ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﻤﺎﻥ ﻳﮏ ﺁﺟﺮ ﻟﻖ ﻣﻴﺎﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭﺕ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ،
    ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﻳﺰﻧﺪ !…
    ﺗﺎ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﻧﮑﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ !…
    ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﻳﺖ ﺭﺩ ﺷﻮﻧﺪ !…
    ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ !
    ﺩﺳﺖ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻫﻠﺖ ﻣﻴﺪﻫﺪ ؛
    ﻭﻟﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻴﺴﺖ ﺗﻮ ﺑﻴﻔﺘﻲ ،
    ﺍﮔﺮ ﺑﻲ ﺗﺎﺏ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﻩ ﺯﺩﻩ ﺑﺎﺷﻲ ،
    ﺍﻭﺝ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻱ …
    ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﺩﮔﻲ …
    ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ،
    ﺣﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺍﻃﺮﺍﻓﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ،
    ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ،
    ﺣﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﻮ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ
    ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ،
    ﺣﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﺪﻱ ﺩﺍﺩﻧﺪ ،
    ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ،
    ﻫﻤﻴﻦ ﺧﻮﺏ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺯﻳﺒﺎ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ
    ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﻗﺺ ﻭﺍﮊﮔﺎﻥ ﺍﺳﺖ ؛
    ﻳﮑﻲ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺗﻔﺎﻭﺕ ، ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ …
    ﻳﮑﻲ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ، ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ …

    1. حدیث می گوید

      عالی بود
      🙁
      مرسی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.