کلاس داستان نویسی

395

کلاس داستان نویسی که می رفتم، استاد می گفت:« چند جلسه بعد به جایی می رسید که ممکنه دیگه نتونید راحت بنویسید  و کلمات ازتون فرار می کنن! دونستن قواعد یک وقتهایی دست آدم رو می بندن و تا بخوای فکر کنی الان بهترین جمله برای شروع کدام است که نزدیک ترین لحظه به اتفاق اصلی ماجرا باشد یا بهترین دیالوگ برای این شخصیت کدومه که برای قضیه اصلی نخ بدی ولی داستان لو نره، خودکار آبی ذهنت از نوشتن خسته می شوه و کم کم داستان رو فراموش می کنه!»

این را که شنیدم ترسیدم!

ترسیدم از روزی که نتوانم بنویسم!

ترسیدم از روزی که باز هم کلاس داستان نویسی بروم و نتوانم بنویسم!

 

جلسه بعدِ آن تا استاد آمد پرسیدم: استاد اگر کلماتمون گم شدن، چی کار کنیم؟

استاد پای تخته رفت و بعد از نوشتن کلاس داستان نویسی، گوشه ی تخته و بسم الله مخصوص به خودش، آن بالای وسط تخته، گفت: یک تکنیک ساده دارد، چند شخصیت بی ربط بنویسید مثلن سرباز، زن باردار، پیرمرد

چند مکان بی ربط بنویسید مثلن آسانسور، انبار یک کارگاه پارچه بافی، یک کوچه خلوت

چند زمان بی ربط بنویسید مثلن غروب آفتاب، زمان جوونه زدن یک گیاه، زمان تعطیل شدن از مدرسه

و چند موضوع برای داستان را به صورت کلی بنویسید مثلن: مرگ، آزاد شدن یک اسیر، زنگ زدن تلفن و …

حالا شما می توانید هر کدام از شخصیت ها را به یک مکان و زمان و اتفاق وصل کنید و با هر کدام چندین داستان بنویسید و تخیلتون رو فعال کنید و بنویسید به همین سادگی…

تا همین دو سه هفته پیش تجربه این حالتِ نامرد سراغم نیامده بود!

می دانی! کاش استاد می گفت اگر تمام شخصیت های ذهنم تو شدی، اگر تمام مکان های ذهنم، حضور تو بود، اگر تمام زمان های ذهنم، زمان حضور تو بود و اگر تمام موضوعات ذهنم فقط و فقط تو بودی آن وقت چه کنم…

 

_________________________________________________________________________________________

× طبق روال نوشت: قضاوت نکنیم!

× لینک داستان قبلی حدیث >>>>> دیدمش  <<< کلیک بفرمایید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.