ناپلئونی

567

اون هیچوقت نفهمید وقتی مادرش میگه دلش شور میزنه ینی چی .هیچوقت نفهمید وقتی زیر لب آیه الکرسی میخونه و انگشتای دستش رو بهم میسابه ینی چی .

چراباید میفهمید آخه ،کی گفته دختر هجده ساله باید این حسها رو همه رو دونه دونه تجربه کنه

اون و چه به درک این حس ها آخه…

زمستون بود و هوا سرد ،چهار هفته بود که اون اولین تجربه تنهایی طولانی مدتش رو درک کرده بود ،یه حس استقلال توام با ترس .آخه پدر و مادرش رفته بودن سفر طولانی  و بچه ها همه تو سوروسات خرید و مهمونی و برنامه ها بودن.

پنجشنبه ظهر خواهرش زنگ زد و گفت میخاد بیاد خونشون ،شبم قرار بود شوهرش بیاد. عصری که رسید خونه و بعد کلی حرف زدن ،گفت چشماش درد میکنه و اونم با کلی غر و لند دلسوزانه وار ، گفت چرا دکتر نمیری آخه عینک بگیری ،دید خاهرش سرش رو انداخته پایین و میگه  میرم حالا مهم نیست . با حرص گفت خیلی ام مهمه  خب، کور میشی دیونه ،پاشو لباس بپوش باهم بریم دکتر سرخیابون ،زودبرمیگردیم ،باکلی زور مجبورش کرد و رفت از پول تو جیبی خودش پول دکتر و داد و اومدن  بیرون ، کنار مطب یه شیرینی فروشی بزرگ بود،از بچگی اش همینجور شکمو بود ،دید  ذل زده مث بچه دوساله ها به خورکی ها،دستش رو کشید برد تو قنادی گفت حالا چی بخریم، تندی گفت شیرینی ناپلئونی.وقتی رسیدن خونه ساعت هشت شده بود ،خواهرش از قبل  برای شام کتلت درست کرده بود.منتطر موندن شوهرش بیاد تا هم چای و شیرینی بخورن هم شام رو .ساعت نزدیک نه شد و اومد و تندی رفت سفره رو آورد و بشقاب ها رو گذاشت یهو دید شوهرخواهرش یه جوریه سرخ شده و زیر لب هی یه چیزایی میگه ،برگشت ببینه چی میگه که کاپشنش پشتم آویزرون بود و تااومد با حرص برداره سگگ بزرگش رو کوبید تو صورت اون،زیر لب یه چیزایی بهش میگفت ،اومد بگه چی شده که دید خواهرش چشاش پر از اشکه میگه هیچی نگو توروخدا، من میرم .هیچی نگو ببخشید وای صورتت قرمزشد دردت اومد ؟ اون خشکش زد رو پله ها.از اینکه نمیدونست چرایی و دلیل این کار مسخره رو ،فقط حسش میگفت اتفاق خوبی تو راه نیست و دلش اولین بار به شور افتاد همونجور که مامانش یه وقتا ازش حرف میزد ،اونشب تمام کتلت ها وحتی شیرینی ناپلئونی که با ذوق براش خریده بود رفت تو سطل آشغال و اون موند و تنهایی و بغضی که تو گلوش موند. گذشت و گذشت ماهها بعد وقتی رفت سر کیف خاهرش تا شکلاتای معروف خوشمزه رو بیاره تا با چای بخورن ،نسخه دکتر رو دید به اسم شوهر خواهرش و یک عالمه از قرصهای جورواجور،فقط تندتند باترس و لرز دونه دونه ازش برداشت ،نمیدونست چیه ،فقط برداشت تو کمدش پنهون کرد …. یه وقتایی نمیخای بفهمی اصلن دلت نمیخاد بفهمی ؛به زور میخای فراموش کنی همه چیز رو اما نمیشه  ،اتفاقات پازل وار کنارهم چیده میشه و این سرآغاز داستانهایی میشه که هیچکس فکرشم نمیکنه…

پی نوشت ۱ : داستان غم انگیز دوست نزدیک….

پی نوشت ۲ : منم به دلیل همدردی با دوستم کلن از شیرینی ناپلئونی خوشم نمیاد ، خیلی ام کار خوبی کردم سخته خوردنش خب ??

1 نظر
  1. حدیث می گوید

    🙁 الهی چقد بد

    اره بابا سخته ولی خوشمزه اساااااااا حیفه 😉

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.