نامه دوم جودی به بابالنگ دراز اول اکتبر ؛

288

بابا لنگ دراز عزیز :
من کالج رو دوست دارم و تو رو هم دوست دارم به خاطر اینکه منو اینجا فرستادی. خیلی خیلی خوشحالم ، اونقدر هیجان زده ام که به سختی خوابم میبره . نمی تونی درک کنی چقدر اینجا با ” گریر هوم” تفاوت داره . هیچوقت فکر نمی کردم یه توی دنیا یه همچین جایی وجود داشته باشه .متاسفم برای هر کی که دختر نیست و نمی تونه اینجا بیاد. مطمئنم کالجی که تو وقتی پسر جوونی بودی و توش درس خوندی اینقدر زیبا نبوده .
اتاق من بالای یه برج هس که قبل از اینکه درمانگاه جدید رو بسازن مرکز درمانی بیماریهای مسری بود .سه تا دختر دیگه هم توی همین طبقه هستن . یه سال آخری که عینک می زنه و همیشه از ما میخواد که کمی ساکت باشیم. و دو سال اولی که اسمهاشون “سالی مک براید” و “جولیا رالدج پندلتون” هست. “سالی” موهای قرمز و بینی سربالا داره و کمی مهربونه .”جولیا” از یه خونواده درجه یک توی نیویورکه و تا حالا به من توجهی نکرده . اون دو تا اتاقشون یکیه ، اما من و سال آخریه هر کدوم اتاق مستقلی داریم. اصولا سال اول ها نمی تونن اتاق مستقل داشته باشن، اما من بدون اینکه بخوام دارم. شاید مسئول ثبت نام فکر کرده که درست نباشه که یه دختر با اصول تربیت شده با یه دختر سر راهی یه اتاق باشن. می بینی چه مزیت هایی داره !
اتاق من توی ضلع شمال غربی هس که دو پنجره با یه چشم انداز داره .بعد از هیجده سال زندگی توی خانه بی سرپرستان با بیست و دو هم اتاقی خیلی آرامش بخشه که تنها باشی . این اولین فرصت برای آشنا شدن با “جروشا ابوت”ـه . فکر کنم داره ازش خوشم میاد. تو چی فکر می کنی؟سه شنبه
دارند تیم بسکتبال سال اول را راه می اندازند شاید من هم انتخاب شوم.من ریزه میزه ام ولی در عوض خیلی تند و تیز و قوی و محکم هستم و وقتی دیگران بالا میپرند من از زیر پاهایشان میروم و توپ را می قاپم!
عصرها تمرین در زمین ورزش که اطرافش را درخت های زرد و قرمز گرفته و بوی برگ هایی که میسوزد همه جارا برداشته و صدای خنده و داد فریاد بچه ها می آید،خیلی کیف دارد.اینها خوشبخت ترین دخترهایی هستند که من تا حالا دیده ام و من از همه ی آنها خوشبخت ترم.
میخواستم نامه ای طولانی بنویسم و همه چیزهایی که دارم یاد میگیرم به شما بگویم(خانم لیپت میگفت شما میل دارید بدانید)ولی زنگ را زدند و تا ده دقیقه دیگر من باید لباس ورزش بپوشم و در زمین باشم.دعا نمیکنید من در تیم بسکتبال انتخاب شوم؟
ارادتمند همیشگی شما،جروشا ابوت
بعد التحریر(ساعت ۹ شب):الان سال مک براید سرش را کرد توی اتاق من و گفت:آنقدر دلم برای خانه مان تنگ شده که دارم دق میکنم.تو چطور؟
لبخندی زدم و گفتم من نه.فکر کنم بتوانم تحمل کنم.دلتنگی برای خانه از آن بیماری هایی است که حداقل من در برابر آن مصونیت دارم!چون تا حالا نشنیده ام کسی دلش برای پرورشگاه تنگ بشود.شما چطور،شنیده اید؟
#about_judy_abbott
#publish_Letters_of_Judy_Abbott
www.aboutsomethings.ir

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.