من هفت ساله که قاچاقی زنده ام

781

اونروز وقتی رسیدم خونه ،مادر خانومی  سرسجاده نشسته بود و داشت قرآن میخوند ،منم که مثل همیشه ام طبق طرح اذان تا اذان ابداعی خودم از صبح کلاس داشتم ،دیگه شب شد تا رسیدم خونه ، رفتم سمت آشپزخونه یه دستم به گوشیم و داشتم راجع به خواهر نعیمه و بیهوش شدنش خبر میگرفتم و یه دست دیگه امم تند تند پلو مرغ میریختم توی بشقاب ضعف کرده بودم.نشستم جلو مادری و دیدم داره  بلند سوره یس میخونه و به هر مبین که میرسه فوت میکنه به من ،خنده ام گرفته بود .تلفنم که تموم شد گفتم باز داری چیکار میکنی ؟این سحر و جادوها تو من اثر نداره هااااا گفته باشم خودت رو اذیت نکن .

ساعت هشت و نیم شده بود که سمیه زنگ زد و گفت: مامان بهت گفته؟ آماده شین بریم دیگه .

-گفتم کجا ؟گفت بریم امامه فردام که تعطیله شهادت امام صادق، بریم پیش بابا ؟

-گفتم آخه الان ؟شب بابا ول کن فردا بریم لااقل ، من خسته ام .

گفت :سمانه نه نیار دیگه بیا بریم خوش میگذره .با کلی اصرار راضیم کرد .

گوشی رو قطع کردم و به مامانم گفتم پس اینهمه غذای خوشمزه حکمتی داشت هاااا

گفت : وااااااا نه باباتم گناه داره تنهاست میریم بهش سرم میزنیم و آب و هوامونم عوض میشه ،آماده شم ؟

گفتم باشه سرده هوا لااقل یه چیزی بردار سردم نشه .شماها جلو ماشین جامیشین ،من میرم عقب.

حالا باخودمم خنده ام گرفته بود من تاحالا پشت وانت خدایی نرفته بودم که شکر خدا اینم به تجربیاتم اضافه شد. وقتی سمیه اینا رسیدن وروجکشم بیدار بود ،دیدمش یه کم چلوندمش و کلی قربون صدقه اش رفتم و پتو رو از مامان گرفتم که سمیه گفت منم میام عقب پیشت تنها نباشی ،مانع شدنم فایده نداشت تندی پرید بالا و قابلمه غذاهارو یه گوشه جاساز کرد و کیف لب تابم رو برداشت و کف ماشین رو پتو دراز کشید ، منم رفتم پیشش و پتو رو کشیدیم رو سرمون . مامان و سینا صندلی جلو ماشین کنار شوهرش نشستن و ما راه افتادیم.و هی دوتایی چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم و من نمیدونم چرا یکی درمیون با تسبیحم صلوات میفرستادم و هی سرم و میاوردم بالا ومسیر و چک میکردم تا کم کم چشمم گرم خواب شد و با یه صدای وحشتناک مثل بمب از خاب پریدم و سرم و به سختی تکون دادم و دیدم لای پتو پیچیده شدم ،دستای سرد مامانم صورتم رو پاک میکرد ،جیغ میکشید و میگفت نمیزارم تکونش بدین ،بزارین آمبولانس بیاد .آروم گفتم :مامان حیغ نزن ببین من حالم خوبه ،آروم باش. توخوبی ؟سمیه کجاست؟سینا رو ببینم .دیدم سینا گریه میکنه توبغل سمیه است ،خیالم راحت شد و از حال رفتم .بعده ها از صحنه تصادفم که شنیدم دیدم من واقعن قاجاقی زنده ام…

 بیمارستان شهدای تجریش به هوش اومدم و دکتر بالای سرم بود میگفت خوب میشه چندجااز سرش شکسته ،ابروش شکسته ،حافظه کوتاه مدتش رو از دست داده، صورتش کشیده شده به آسفالت ،مهره چهاروپنجش آسیب دیده ،کمر بند طبی باید ببنده و یک ماه استراحت مطلق انشالله خوب میشه…

پی نوشت۱: سلااااام خوش اومدین ، دنیای سمانه پر از خاطره اس باهاش همراه باشین

پی نوشت ۲: من الان خوب و سالمم ،خیالتون راحت

5 نظرات
  1. مهاجر زمان می گوید

    سلام سمانه جان
    خدارو شکر که خوبی
    همیشه سلامت باشی

    کمربند آهنی رو عشقه :)))))))

    1. سمانه می گوید

      سلااااام عزیزززم
      مرررسی ،وااای استاد آهنی بله کمربند آهنی

  2. زینب می گوید

    «چندجااز سرش شکسته ،ابروش شکسته ،حافظه کوتاه مدتش رو از دست داده، صورتش کشیده شده به آسفالت ،مهره چهاروپنجش آسیب دیده»

    فقططططط همین؟ :)))))

    1. سمانه می گوید

      نه به دلیل ذیغ وقت نشد بیشتر بنویسم اما فقط همیییین

      1. زینب می گوید

        :))))))))))

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.