قارقار کلاغها

441

«و بالاخره جایزه نفر اول تعلق می‌گیرد به ….».

با سکوت مجری حواسم به صدای قارقار کلاغ ها در بیرون سالن پرت می شود.

با صدای بلندتری که هیجان بیشتری در حضار ایجاد می‌کند، صدا می‌زند:

« …. به سرکار خانم حدیث »

یک آن، قلبم ایستاد.

نفسم بالا نمی‌آمد و آنی بعد، احساس کردم حتی با وجود صدای دستِ حداقل صد نفرِ حاضر در سالن، صدای قلبم به مجری هم می‌رسد.

سوزشی در بازویم مرا به خود آورد. سحر بود که بین دست‌زدنهایش نیشگونی از من گرفت.

با لبخندی که در این سال‌ها کمتر در صورتش دیده بودم و با صدایی که کمی با فریاد فاصله داشت، ‌گفت: برو بالا برنده خانم!

نگاهی به سِن انداختم که پنج شش قدمی با آن فاصله دارم. آرام قدم برداشتم.

نگاهم را از سن گرفتم و به پاهایم خیره شدم. توان نگاه کردن به مردم را نداشتم، می‌ترسیدم که نکند همین نیمه کنترلی که پیدا کردم را هم از دست بدهم.

به سن که رسیدم، مجری جلو ‌آمد و دستش را دراز کرد. دلیلی نداشت سردی دستانم را حس کند.

دست روی آستینش گذاشتم و به آرامی به سمت خود کشیدم و گونه اش را بوسیدم.

از من خواست چند ثانیه‌ای برای حاضرین صحبت کنم. و باز صدای قارقار چند کلاغ از بیرون سالن می آمد.

پشت تریبون که قرار گرفتم نفس عمیقی کشیدم و راست تا چپ سالن را با گردش آرامِ گردن نگاه انداختم تا برای تسلط به خود زمانِ بیشتری داشته باشم.

با بیت همیشگی که شروع کردم، صدای قارقار شدت گرفت:

به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد

شعر را که خواندم حضار را نگاه می‌کردم.

لحظه‌ای دیدم که لبخندها از صورت ها محو شدند و چشمان گرد و دهان‌هایی که انگار می‌خواستند چیزی بگویند جایش را گرفتند.

با صدای چیزی بر زمین از خواب پریدم و خود را از تخت افتاده و بر زمین دیدم …

همانجا روی زمین نشستم. من این صورت‌ها را می‌شناختم.

سال‌ ۸۸ گفت‌وگویی ترتیب داده بودیم با خانم الهه کولایی. روی سن که رفتم مثل همیشه با همین بیت شروع کردم، صورت‌ها همانی بودند که در خواب دیدم و بعد از آن بیت، دیگر یادم نمی‌آید تا ساعتی بعد که چشمانم را در بیمارستان باز کردم.

داره بیدار می‌شه، چطوری بهش بگیم؟

من نمیدونم سهیلا تو نزدیکترین دوستشی، بهتره تو بگی…

و صدای خانمی میانسال که نمیشناختم آمد که گفت:

بچه‌ها لطفا برید بیرون، دوستتون نیاز به آرامش داره، خودم براش توضیح میدم.

به روپوش سفیدی که تنش بود نگاهی کردم و آرام پرسیدم: چی شده؟

عزیزم آروم باش، خانم مجری عزیز، حدیث خانم، ببینین شما که روی سن بودی، پرده‌های سِنِ پشت سرت از چوب پرده جدا می‌شه و تو از صدایی که انتظار نداشتی پشت تریبون از هوش رفتی و لحظه آنقدر کوتاه بوده که به کسی فرصت هضم اتفاقی که چند ثانیه بعد میفته رو نداده!

… می‌دانم تا این خواب با من است من هرگز توان روی صحنه رفتن را پیدا نمی‌کنم. کاش این صدای قارقار از سرم بیرون می رفت …

_________________________________________________________________________________________

× خلافِ اون اتفاق باید بگم که حدیث عاشق کلاغ هاست و به هیچ وجه اونارو نحس نمیدونه 🙂

× پیشاپیش روز مرد مبارک 🙂

× قضاوت نکنیم!

× لینک مطلب قبلی حدیث: پرکارترین روز

4 نظرات
  1. زینب می گوید

    عزیزممممممممم
    قشنگ همه چی اومد جلو چشمم
    انگار زیادی خوب وصف کردی

    1. حدیث می گوید

      مررررررررسی ازت لطف داری ۳>

  2. زینب می گوید

    الهی ک هرچی زودتر این خواب بذارتت بره?????

    1. حدیث می گوید

      مرسی ازت خیلی :*
      ایشالا

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.