سینا

314

اندر گشوده شدن باب دوم

درست شش سال و چهار روز بعد از گشوده شدن اولین درب از درهای بهشت ، دومین در بهشت با کمی تفاوت دقیقن در بیست و نه خرداد هشتادوشش اونم درست در زمان شبهای رسوایی امتحان کنکور اینجانب گشوده شد و البته چه گشودنی

ماههای آخر بخاطر شرایط جسمی سمیه ،شرایط طوری شدکه خونه ما موند و هرشب با خروپف های قشنگ و متنوعش مسئول سورپرایز خونمون شده بود ، اونروزا سریال شبهای برره رو نشون میداد و لقب سمیه تو خونه ما قل مراد بود،حالا دیگه خودتون حدس بزنین به لحاظ ظاهری طفلک چی شده بود که این نسبت ها بهش میچسبید ?

سه شنبه عصر روز بیست و نهم بعد دورهمی که تو خونه داشتیم با دیدن ناخن های سمیه و کبود شدنش خاله ام با اصرار به مامانم گفت حتمن الان برین بیمارستان که خطرناکه …اونشب من خیلی سرم درد میکرد تسبیح تو دستام بود و از تو خونه ذکر میگفتم تا مامان از بیمارستان تماس بگیره و خبر بده .و تو دلم کلی بدبیراه به خودم گفتم که چرا نشد برم …طرفای ساعت یازده و نیم با کلی ماجراهای جورواجور سینا ی ما به دنیا اومد اونم چه به دنیا اومدن زجر آوری …صبح که شد دل تو دلم نبود برای مامان وسیله و خوراکی برداشتم و با بابا راهی بیمارستان شدم وقتی دیدمش باورم نمیشد این پسر سفید مو مشکی آروم ناز (البته فقط ظاهرش اینطور بودا) که بخاطر کشیدن سرش توسط پرستار و ماما  کله خربزه ای شکل داشت برای ما باشه… سینا توی بغلم بود که ماما اومد داخل اتاق و گفت امام زمان این بچه رو بهتون دوباره بخشید ،دیشب این پسر مرده و کبود به زور به دنیا اومد و در کمال ناباوری احیا شد . بماند که چه بلاها از جمله سوختگی و بستری بیمارستان و عمل و…تو سرنوشت این بچه بود اما خب فرشته هاش عجیب مراقبش هستن .خدایا شکرت برای فرستادن این فرشته کوچولو …سیزده روز بعدش امتحان کنکور دادم و رها و فارق از همه دغدغه ها تمام تابستون سال هشتادوششم با حضور سینا توی بغلم هرشبم متفاوت تر از قبل سپری شد . ممنونم از خدا که بهم خاهر داده که بواسطه اون خاله بشم

 پی نوشت ۱: دومین در بهشت ، پسر سفید من بااون چشمای درشت و نگاه آرومشه  سینا

پی نوشت ۲: فوتبالیست کوچولو من ،قول داده مثل سردار آزمون یه آدم بزرگ ورزشی بشه

پی نوشت ۳: قشنگترین حس دنیا ،حس خاله بودنه

پی نوشت ۴: و این ابواب ادامه دارد به حول و قوه الهی

2 نظرات
  1. حدیث می گوید

    سینای خوشگللللل
    ایشالا به ارزوش هم میرسه
    وقت بسیاره برای درهای دیگر بهشت

    دوست دارم یه روز بیام از خاله شدن خودم بگم اینجا و از وقتی که بچه اتو توی بغلم میذاری

  2. زینب می گوید

    به باب مادری برسیم صلوات! :))

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.