زندگی روی رودخانه

306

پیش به سوی رودخانه!

از ماشین پیاده می‌شوم.

خدایا! بیشتر از یک ماه است که ندیدمشان.

سمانه، سحر، حدیث ، شهربانو یکی یکی پیاده می‌شوند.

به سمتشان می‌روم و محکم بغلشان می‌کنم. بلند می‌گویم:

  • وااااااای که چقدر دلم تنگ شده بود براتون.

و لحظه‌ای چشمانم را می‌بندم و در دل خدا را شکر می‌کنم که دارمشان.

نوبت سحر می‌رسد می‌گویم:

  • می‌دونم خوشت نمیاد، ولی خیلی دلم تنگ شده.

و محکم بغلش می‌کنم.

با اینکه طول دوستیمان به سال نمی‌رسد، اما انگار عمقش سال‌های سال است.

وسایل را جابجا می‌کنیم و حالا وقت سفر است.

رو به شهربانو که وسط نشسته و هنوز به رانندگی حدیث عادت ندارد می‌کنم و می‌گویم:

  • ما یه قانون داریم: اینه که حدیث تصادف نمی‌کنه! نگران نباش!

اما هنوز نگران است و چشم از عقربه سرعت برنمی‌دارد.

سرم را از پنجره بیرون می‌کنم تا هوای بهاری روحم را زنده‌تر کند.

سحر به قول خودش «تِخیده» است کنار پنجره. سمانه مثل همیشه جلو نشسته و مدام آهنگ‌ها را عوض می‌کند و صدای مرا در می‌آورد. حدیث هم پشت فرمان، مثل همیشه متناسب با آهنگی که پخش می‌شود، رانندگی می‌کند.

با خودم فکر می‌کنم که چقدر دوستشان دارم. درست همین‌طور که هستند و در دلم بارها خدا را شکر می‌کنم که باز در کنارشان هستم. بلند می‌گویم:

  • خیلی خوشحالم که با شمام.

گرچه سکوت می‌کنند، اما حقشان است بدانند چقدر از بودن در کنارشان خوشحالم.

سمانه:

  • عناب تازه! بزن کنار!

از ماشین پیاده می‌شود و عناب می‌خرد. شهربانو هم برای مادرش می‌خرد. سحر سرش را از پنجره بیرون می‌کند:

  • آقا کارت خوان دارین؟

صدای فروشنده را نمی‌شنوم. سحر ادامه می‌دهد:

  • پارسیانم دارین؟

باز هم صدای فروشنده داخل ماشین نمی‌آید. حرکت می‌کنیم. سحر بلندتر می‌گوید:

  • پارسیان خواستی بگو من برات جور کنم.

برمی‌گردم و چهره فروشنده را می‌بینم. جوان ۳۰-۳۳ ساله‌ای است که به شیطنت‌های سحر می‌خندد. خوشحالم که سحر سر حال است. مانتوی گلبهی سمانه و روسری گل گلی خوشرنگش، حس بهار را به من می‌دهد؛ مخصوصا وقتی باد روسریش را تکان می‌دهد. او را همیشه تابستانی دیده بودم.

————

  • بزن کنار! باغ عموم اینه.

صدای شهربانو است که با رسیدنمان خیالش از رانندگی حدیث راحت شده. ادامه می‌دهد:

  • اگه موافق باشین بریم پایین لب رودخونه. اونجا یه آلاچیقم هست.

به سمت رودخانه راهی می‌شویم. چند قدمی در شیب تند دره سرسبز پایین میرویم که

  • آآآآآآآآآآآآآخ

سمانه است. زمین خورده و همانجا در آبراهه خشکی که افتاده، نشسته است و نگران گوجه‌هایی است که در کوله‌اش گذاشته بودیم.

همه می‌خندیم.

با نگرانی می‌گوید:

  • بچه‌ها گوجه‌ها ریخت؟

جواب می‌دهم:

  • نه بابا! فقط یکیش افتاده کنار پات.

خم که می‌شود برای برداشتنشان، چند گوجه دیگر از کوله‌اش قل می‌خورند و زمین می‌افتند. صدایش در می‌آید:

  • ای وااااای. بچه‌ها! من نمی‌تونم خم شم. اینارو بذارین تو کیفم.

گوجه‌ها را برمی‌داریم، می‌خندیم و پایین می‌رویم.

کنار آلاچیق مستقر شدیم و حالا وقت، وقت صبحانه است!

چای و نبات، نان بربری تازه، سرشیر و ماست محلی چکیده موسیردار. به به!

شهربانو چای می‌ریزد و حدیث برای همه لقمه می‌گیرد و من و سمانه هم با اشتها می‌خوریم.

آتش را که شهربانو درست می‌کند، کنار رودخانه می‌رویم. سحر چوب بزرگی را داخل آب می‌کند و…

شلپ!

همه شاکی می‌شویم:

سحَــــــــــــــر!

او بلند می‌خندد و ما بلند بلند خدا را شکر می‌کنیم که سمانه پشت لباسش را مثل بچه گربه‌ها گرفته بود. از کف رودخانه بلند می‌شود و خیس خیس از آب بیرون می‌آید.

کم و بیش پهنش می‌کنیم روی آتش تا خشک شود. :))

آتش که آماده می‌شود، وقت درست کردن جوجه‌هاست.

چیپس، بربری، ماست موسیر محلی، گوجه کبابی و جوجه. فقط جای پیاز خالی است.

حدیث، سحر و شهربانو که سیر می‌شوند، کنار رودخانه می‌رند تا دستهایشان را آب بزنند.

من و سمانه نشسته‌ایم، لقمه‌های آخر را می‌خوریم و درباره کارم حرف می‌زنیم.

صدایی توجهم را به رودخانه جلب می‌کند.

یا خدا! حدیث و سحر در آب قلت می‌خورند. جیغ بلندی می‌زنم تا سمانه را که پشتش به رودخانه است، متوجه کنم؛

و می‌دوم…

  • بگیرششششششششششش

جملات در ذهنم می‌دوند:

  • خدایا! زندگیـــــــــــــــــــــــــم داره میره ه ه ه ه ه ه. اینا زندگیمــــــــــــــــــــــــــن.

کمتر از یک لحظه می‌ایستم:

  • داری خواب می‌بینی زینب!

سیلی می‌زنم به فکرم.

  • الآن وقتش نیست! بدو! اگه قراره اونا برن، توام باید باهاشون بری.

فکرم برمی‌گردد و می‌دوم در آب. زیر پایم خالی می‌شود. باید بگیرمشان. نگاهشان می‌کنم. شهربانو ایستاده، حدیث ، سحر را گرفته و سه تایی به ریشه درختی چسبیده‌اند. چوب بلندی برمی‌دارم و به سمتشان دراز می‌کنم.

  • اه! نمی‌رسه! خدایا!

سمانه را می‌بینم. لبه رودخانه که تقریبا یک متری بالاتر از سطح آب است، ایستاده و داد می‌زند:

  • دستتو بده من!

از آب بیرون می‌روم و به سمتش می‌دوم.

بیرون می‌آیند.

روی زمین می‌نشینم.

پاهایم می‌لرزند.

این بار اشک‌هایم می‌دوند.

لبم ذکر می‌گیرد:

خدایا شکرت!

خدایا شکرت!

خدایــا شکـــرت!

خدایـــــا شکــــــرت!

پن‌ز:

– هیچ وقت احساسات دیگرانو مسخره نکنیم! گریه، عصبانیت، و حتی خنده شونو!

– زمان، در دنیای فکر، محدودیت نداره. گاهی یک هزارم لحظه برات چند ساعت می‌گذره.

– بعدا فهمیدم صدایی که توجهمو جلب کرده بود، صدای «یا فاطمه زهرا» گفتن شهربانو بوده. گاهی حتی فرصت نمی‌کنی معنی صداهارو بفهمی.

– از این پس ۴ بار زندگیمو مدیون شهربانوام. یعنی حتی اگه براش بمیرمم جبران نمی‌شه.

– تازه می‌فهمم چقدر دوستتون دارم دیووونه‌ها!

– خدایا بینهایت شکرتـــــــــــ….

میتونین پستای قبلیمو با کلیک روی #زینب بخونین!

با کلیک روی About Somethings مارو در اینستاگرام دنبال کنید!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.