رادیو خسته

450

طبق معمول هرروز صبح باهم از خواب بیدار شدیم و به طرف آشپزخانه رفتیم، تقریبا کار هرروز من و کیسی که باهم صبحانه بخوریم. کیسی را روی صندلی کنار یخچال نشاندم و خودم هم از کابینت سفید و کرم یک لیوان برداشتم و به طرف گاز که کنار پنجره بود رفتم و قوری گلدار روی سماور را برداشتم و برای خودم از آن چایی های پررنگی که همیشه مادرم را شاکی می کند ریختم، نگاهی به میز انداختم طبق معمول نان روی میز نبود از یخچال وسطی یک تیکه نان برداشتم و در ماکروویو که همیشه با بداخلاقی به من نگاه می کند گرم کردم و برروی صندلی روبه روی پنجره نشستم و لقمه ای گرفتم که یهو ماشین لباسشویی صدایش بلند شد که خبر از اتمام کارش میداد، کیسی با یه پرش بلند از روی صندلی پایین پرید و شروع به پارس کردن کرد. خوشحالی کیسی از رفتن به تراس برای پهن کردن لباس ها تمامی ندارد و من محو تماشای رادیوی قدیمی پدربزرگم شدم که با صدایی گرفته سعی در پخش صدای گزارشگر اخبار میکرد. انگاری رادیو خسته شده بود از تکرار این روزها!

*‌ پی نوشت ۱: سلام خوش آمدید، این فقط یکی از روزهای زندگی سحر بود اینجا پر از اتفاق های تلخ و شیرین از زندگی منه برای شما…

*‌ پی نوشت ۲: ۳۰ سالگی ( دو نقطه دی )

1 نظر
  1. مهاجر زمان می گوید

    مرسی از شروع خوبت
    سی سالگیتو عشقه :*

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.