دیدمش

358

سحر که پیاده شد تا کاسه آشی از سید مهدی بخرد، دیدمش!

آن طرف خیابان کنار ماشین ایستاده بود و با پسرک صحبت می کرد.

پسرک سیگاری گوشه ی لب داشت.. چند لحظه یک بار سیگار را از دهان پسرک می گرفت و پُکی کوتاه بر آن میزد و دست ب شال قرمز جیگری اش می بُرد که هر بار سُر خورده بود و افتاد بود. همان رنگ شالِ ست با رنگ ماشینش بود که من را متوجه اش کرده بود! رنگ جیگری تند!

سحر را که می رساندم، دیدمش! تنها بود کنار سوپرمارکتی سر از ماشین بیرون اورده بود و داد میزد:« نه نه هایپ صورتی بگیر!» صورتم را به سمت سوپرمارکت که چرخاندم دیدم پسرک دم در سر تکان داد و داخل مغازه شد!

سحر را که درِ خانه پیاده می کردم، دیدمش!

انگار که خانه پسرک هم در همان کوچه بود.

راه افتادم…

یادگار! پشت سر من بود!

چمران! پشت سر من بود!

کمی بعد اما دیگر نبود!

احتمالا پیچیده بود در حوالی صدا و سیما و نمایشگاه …

پارک وی! جلویم را نگاه کردم… همان ۲۰۶ و همان دختر! توی آیینه دیدمش! آیینه ماشین خودش! خودش بود!

دیگر ندیدمش…

 

 

نزدیک خانه، مامان زنگ زد که نان نداریم و از همان نان های بسته ای مزخرف سوپرمارکت ها بسته ای کوچک بخرم. هنوز پیاده نشده بودم و دنبال پول خرد می گشتم که تق تق…

به شیشه ماشین زد!  شیشه را کشیدم پایین. همان دخترک بود! اول نشناختمش! بعد رنگ آن شال زد توی چشمم! لبخند زدم.

  • – با سهیل چی کار داشتی؟

نگاهش کردم: بله؟

  • – می گم با سهیل چی کار داشتی؟

فکر کنم اشتباه گرفتی! سهیل کیه؟

  • – از اون جا با اون رفیقت منو تعقیب کردی که چی بشه؟

تعقیب؟ حتما مسیرمون یکی بوده!

  • – ببین چشاتو وا کن! الان تنها دوست دخترش منم! تا آخرم همینطور می مونه! هوا برت نداره!

خانم اشتباه گرفتی من رفتم دوستمو رسوندم و الانم برگشتم خونه همین!

  • – گفته باشم دّم پّره سهیل ببینمت، خونِت پای خودته! فکر کردی الناز زندی چی سرش اومد؟ کارِ من بود!

آرام گفتم: چی به سرش اومد؟

  • – یعنی نشنیدی؟

سری تکان دادم که یعنی نه!

رفت سمت ماشینش! فکر کردم حتما بی خیال شده! شیشه را دادم که بالا برود که برگشت. شیشه نیمه بالارفته را کشیدم پایین. گفت: اینا ها با چشمات خوب ببین! دیگه این ورا نبینمت!

روزنامه را در ماشین پرت کرد و رفت…

روزنامه را برداشتم، صفحه حوادث بود! دور یکی از آن ها با ماژیک قرمز خط کشیده شده بود:

دختری ۲۱ ساله دیروز سه شنبه بر اثر سهل انگاری یک شرکت داروسازی در بیمارستان دی فوت کرد.

« ا. ز » دوشنبه برای تهیه نسخه تجویز شده توسط پزشک به داروخانه می رود و به خانه بر می گردد. طبق تجویز دکتر داروخانه قرص ها را مصرف می کند اما در قرص های بسته بندی شده شرکتی قرص های دیگری بوده است که سبب مرگ او شده بود. خانواده ا.ز از این شرکت داروسازی شکایت کرده و پرونده در دادسرای انقلاب شعبه فلان در جریان است.

__________________________________________________________________________

× طبق روال نوشت: قضاوت نکنیم!

× لینک داستان قبلی حدیث >>>>> ترافیک افطار

2 نظرات
  1. زینب می گوید

    یا خداااا!
    توروخدا دیگه دم پر سهیل نشو
    اصن دیدیشم وانستا
    هرجا بودی و هرکار داشتی، گازشو بگیر برو

    اینا کیه ن دیگه :||||

    1. حدیث می گوید

      نمیدونم والا اینا کیه ان :))))
      میخوام برم زنگ خونشونو بزنم در برم اصن :)))

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.