جودی ابوت قسمت سوم:

450

چهارشنبه
بابا لنگ دراز عزیز
من اسمم را عوض کرده ام.
البته در دفتر هنوز اسمم همان جروشاست ولی همه مرا جودی صدا میکنند.خیلی بد است که آدم نتواند غیر از یک اسم خودمانی اسمی روی خودش بگذارد نه؟البته من هنوز نتوانسته ام بااسم جودی کنار بیایم. فردی پرکینز قبل از اینکه حرف زدن را درست یاد بگیرد مرا به این اسم صدا میزد.کاش خانم لیپت در انتخاب اسم بچه ها یک کم بیشتر سلیقه به خرج میداد. انگار نام های خانوادگی را از روی دفتر تلفن برداشته،فامیلی ابوت در صفحه اول دفتر تلفن است.نام های کوچک را هم از هرجایی میتوانسته بردارد.لابد نام جروشا را از روی سنگ قبر برداشته!من همیشه از این اسم متنفر بوده ام ولی از جودی بدم نمی آید،بامزه است.اما جودی اسم دختر دیگری است نه من،اسم یک دختر شیرین،چشم آبی و عزیز دردانه و لوس خانواده است که در زندگی غمی نداشته.جالب نیست آدم این جوری باشد؟من هرعیبی داشته باشم حداقل کسی نمیتواند بگوید که خانواده ام مرا لوس بار آورده!ولی خیلی خوشم می آید که وانمود کنم همچین دختری هستم.برای همین خواهش میکنم از این به بعد به من بگویید جودی.
میخواهید یک چیزی برایتان بگویم؟من سه جفت دستکش بچگانه خریده ام.البته قبلا هم دستکش های بچگانه ای که فقط دوتا جای انگشت دارد از درخت کریسمس به عنوان عیدی گیرم آمده اما هیچوقت دستکش های حسابی با جای پنج انگشت نداشته ام.حالا هربار دائم آن رااز کشوی میزم در می آورم و دستم میکنم.فقط این جوری میتوانم جلوی خودم را بگیرم تا آنها را سرکلاس دستم نکنم.(زنگ شام را زدند.خداحافظ)
جمعه
بابا جون معلم انگلیسی به من گفت که آخرین نوشته من عالی و سرشار از نوآوری بوده.باور کنید.این عین حرف های اوست.نظرتان چیه؟با توجه به چیزهایی که من در این هجده سال یاد گرفته ام انگار این غیر ممکن است نه؟هدف پرورشگاه جان گریر(همانطور که خودتان میدانید و از صمیم قلب با آن موافق هستید)همیشه این است که ۹۷ یتیم را تبدیل به ۹۷ قلو کودک مثل هم بکند.
استعداد عجیب هنری من از وقتی رشد کرد که درهمان سنین پایین شروع کردم به کشیدن عکس خانم لیپت با گچ روی در انبار هیزم.
امیدوارم از این که از خانه ی دوارن کودکی ام ایراد میگرم ناراحت نشوید.اما خوب شما دستتان باز است.اگر من بیش از حد گستاخی کنم میتوانید فوری جلوی چک ماهانه ام را بگیرید.البته گفتن این حرف خوب نیست ولی نباید از یک همچین دختری توقع ادب داشته باشید.چون بالاخره پرورشگاه بچه های سرراهی که مثل دبیرستان دخترخانم های با ادب نیست.
بابا جون.آن قدر که شوخی های بچه های دانشکده برای من سخت است درس هایش مشکل نیست.بیشتر وقتها من نمیفهمم دخترها دارند چه میگویند.شوخی هایشان انگار مربوط به گذشته است که همه جز من میفهمند.احساس میکنم که در این عالم بیگانه هستم و زبان مردم را نمیفهمم.از اینموضوع واقعا احساس بدبختی میکنم.همیشه توی زندگی ام همین احساس را داشتم.در دبیرستان هم که بودم بچه ها دسته دسته دور هم جمع میشدند و فقط به من نگاه میکردند.همه میدانستند که من آدم عجیب غریبی هستم و با آنها فرق دارم.حس میکردم روی پیشانی ام نوشته پرورشگاه جان گریر.و بعد بعضی از آن خیرخواهاشان سعی میکردند بیایند و مودبانه با من صحبت کنند.اما من از همه شان بیزار بودم،وبیشتر از همه از آن خیرخواهاشان.
این جا کسی نمیداند که من در پرورشگاه بزرگ شده ام.به سالی مک براید گفتم که پدر و مادرم فوت کرده اند ویک پیرمرد محترم و مهربان مرا به دانشکده فرستاده،و فعلا هم حقیقت محض را گفته ام.دوست ندارم فکر کنید من آدم بزدلی هستم ولی خیلی دلم میخواهد مثل دخترهای دیگر باشم ولی خاطره ی پرورشگاه جان گریر که سایه ی ترسناکش روی دوران کودکی من است،فرق بزرگ بین و من و آن هاست.اگر بتوانم به این خاطره پشت کنم و آن را از سر بیرون کنم شاید بتوانم مثل دخترهای خوب دیگر بشوم.چون فکر نمیکنم که تفاوت واقعی و ذاتی من و آنها وجود داشته باشد،نه؟در هر حال سالی مک براید که مرا دوست دارد!
دوستدار همیشگی شما،جودی ابوت
(جروشای سابق)
صبح شنبه
همین الان این نامه را یک بار دیگر دوباره مرور کردم.به نظرم خیلی غم انگیز آمد.آخر مگر نمیدانید من صبح دوشنبه امتحان دارم و باید هندسه را دوره کنم و سرما خورده ام و همه اش عطسه میکنم؟
یک شنبه
دیروز یادم رفت این نامه را پست کنم.برای همین حالا با عصبانیت پی نوشتی به آن اضافه میکنم. امروز صبح اسقفی برای ما صحبت کرد.حدس میزنید چه گفت؟
(نکته ی بسیار مفیدی که انجیل برایمان بازگو میکند این است که فقرا از این جهت همیشه درکنار ما هستند و به این جهان آمده اند که ما بتوانیم دائم به آنها نیکی کنیم.)
ملاحظه میکنید؟انگار فقراهم نوعی حیوان اهلی مفید هستند.اگر من مثل الان یک خانم حسابی نشده بودم بعد از مراسم عبادت میرفتم و هرچی از دهانم می آمد بارش میکردم.
@aboutsomethings

About somethings, [29.05.17 15:56]
۱۰ اکتبر
بابا لنگ دراز عزیز
من الان در تیم بسکتبال هستم و باید بودید و میدید سر شانه ی چپم چه طور کبود شده!به رنگ آبی و قهوه ای سوخته درآمده که رده هایی از نارنجی تویش است.جولیا پندلتون خیلی سعی کرد انتخاب شود ولی نشد.
هورا!هورا!
میبینید بابا چه جنس خرابی دارم؟
دانشکده و غذاهایش را دوست دارم.هفته ای دوبار بستنی به ما میدهند و صبح ها هم اصلا از حریره ی گندم خبری نیست.
شما خواسته بودید من فقط ماهی یک بار برای شما نامه بنویسم،نه؟ اما من هرچند روز یک بار با نامه هایم روحیه تان را عوض کرده ام نه؟ آخر من آن قدر از این همه چیزهای تازه به هیجان آمده ام که باید حرف هایم را با یکی درمیان می گذاشتم.شما هم تنها کسی هستید که من میشناسم. لطفا مرا به خاطر پر شروشور بودنم ببخشید،به زودی آرام میگیرم.اگر نامه های من خسته تان میکند میتوانید آنها را به سطل کاغذهای باطله بیندازید.قول میدهم که تا اواسط نوامبر دیگر نامه ننویسم.
دختر خیلی وراج شما،جودی ابوت
۱۵نوامبر
بابا لنگ دراز عزیز
گوش کنید ببینید امروز چی یاد گرفتم:
مساحت محدب هرم ناقص و منتظم برابر است با نصف حاصل ضرب مجموعه ی محیط قاعده ها در ارتفاع هریک از دو ذوزنقه ی آن.(چی میگه!؟)
البته به نظر درست نمی آید،ولی درست است؛من میتوانم آن را ثابت کنم.من تا حالا چیزی راجع به لباس هایم به شما نگفتم بابا نه؟ شش دست لباس نو وشیک و مخصوص خودم خریده ام.نه اینکه از یک نفر گنده تر از خودم به من رسیده باشد.شاید شما حس نکنید که این موضوع در زندگی یتیم چه اهمیتی دارد.شما این لباس ها را به من داده اید و من خیلی خیلی خیلی از شما متشکرم.تحصیلات نعمت بزرگی است ولی هیچ چیز مثل داشتن شش دست لباس نو نیست.شکر خدا که این لباس ها را خانم پریچارد که عضو مهمان هیئت مدیره است برای من انتخاب کرد نه خانم لیپت.یکی از لباس ها لباس شبی است از ململ صورتی و حریر(وقتی آن را میپوشم خیلی خوشگل میشوم)یک لباس آبی برای کلیسا،یک لباس مخصوص سرغذا از پارچه قرمز که رویش به سبک شرقی ها دست دوزی شده(وقتی آن را میپوشم شبیه کولی ها میشوم)ولباس دیگری از پارچه ی ابریشمی قرمز،یک کت و دامن خاکستری برای بیرون و خیابان و بالاخره یک دست لباس ساده برای سرکلاس.البته این لباس ها برای خانم جولیا راتلج پندلتون خیلی زیاد نیست ولی برای جروشا ابوت محشره!
لابد حالا دارید پیش خودتان فکر میکنید این چه دختر سبک مغز و بی مایه ای است و حیف پول که خرج تحصیل یک دختر بشود نه؟
ولی بابا جون شما هم اگر یک عمر از چیت پیچازی لباس پوشیده بودید متوجه میشدید من چه حالی دارم.تازه وقتی هم که به دبیرستان رفتم وارد دوره ای شدم که حتی بدتر از دوران چیت پیچازی یعنی دوره ی لباس های صدقه ای بود.نمیتوانید حس کنید که با چه ترس و لرزی با لباس های صدقه ای به مدرسه میرفتم.همه اش فکر میکردم حتما درکلاس مرا کنار دختری مینشانند که لباسم قبلا مال او بوده و او قضیه را در گوشی و با هرهر وکرکر خنده به دیگران میگوید.اگر تمام عمر جوراب ابریشمی بپوشم فکر نکنم اثر جای زخمی که روی قلبم است محو شود.
ج.ابوت
بعد التحریر:میدانم که نباید از شما توقع داشته باشم و به من تذکر داده اند که نباید با سوال هایم اذیت تان کنم،ولی بابا جون فقط یک بار. میخواستم بدانم شما خیلی پیرید یا فقط کمی پیر هستید؟سرتان تاس است،یا فقط کمی تاس است؟آخر خیلی سخته که آدم راجع به شما هم مثل قضایای هندسه انتزاعی فکر کند!مفروض است مرد ثروتمندی که از دخترها متنفر است ولی به دختر پررویی خیلی کمک کرده است.پیدا کنید قیافه او را؟
لطفا جواب دهید
#about_judy_abbott
#publish_Letters_of_Judy_Abbott

https://t.me/aboutsomethings

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.