توروخدا مرد باشین

234

این چندوقت یه کمی زیادی بی حوصله و ناراحتم از اینهمه حجم بیشعوری و نفهمی آدما حرصم میگیره خصوصن وقتی که من خیلی باهاش خوب برخوردکردم و انتظار معقول و منطقی ام بوده که بخام اونام همونجور باهام رفتار کنن . یه اخلاق مسخره ای دارم و اونم اینه که همیشه خداااااا فکرمیکنم خودم علامه دهرم و باید از پس همه چیز خودم بربیام و خیلی کمک از کسی نخام ،البته اینم دستاورد تربیت خانوم و آقای ب هست که به قول خودشون ،با افتخار میگن بچه هارو باید مستقل بار آورد و فرقی نداره دختر یا پسر اما باید زندگی کردن بدون ماها(مادر و پدر)رو یاد بگیرن ،وابستگی و اعتیاد به هرچیز و هرکسی تو دنیا وحشتناک ترین چیز ممکنه …. البته من بااین بخش داستان خیلی ام موافقم که کلن رها و مستقل و بدون ذره ای وابستگی هستم ،اما ته داستان اونجا برام غم انگیزه که هرچی ام تو نظر مادروپدرم دختر و پسر بودن فرق نیست اما دارم یه جا زندگی میکنم که فرق این دو جنس به تفاوت زمین و آسمونهههههه و من چون دخترم دستم بسته اس واسه خیلی رفتارا ،حرفا و…. و به قول فریدون مشیری ” واین سخت مرا می آزارد….”

صدبار تو ذهنم این آدمارو که از دختر بودنم سواستفاده کردن  کوبوندم تو دیوار و شق شق زدم تو صورتشون اما تو واقعیت نهایت کاری که کردم این بود که هی مراعات کردم و مراعات و مودبانه جواب دادم  ،تهشم خیلی منطقی و باز هم مودبانه اعلام ناراحتی کردم و اونجا رو ترک کردم که این موقعیت آخر به پنج بارم تو جمیع عمرم نرسیده ،خب ناسلامتی من دخترم دیگه ،دست آخرم ناراحت و عصبانی و پر از خشم و نفرت ازم هیچ کاری برنیومد و مستاصل به کانون گرم خونواده ام پناهده شدم و ازشون برای حلش کمک گرفتم که اونام انصافن حق مطلب رو ادا کردن و من دلم یه عالمه خنک شد و به قول اصفهونی ها اصش ششم حال اومدس ….البته این موردم به سه بار تو جمیع عمرم نرسیده اما خب همینم بهتر از هیچیه البته…

اینارو گفتم تا یه چیز دیگه رو بگم اصن، امروزرفتم دندانپزشکی از اول اینکه خاستم رو اون تخت وامونده کانهو میت وار بخابم ،نگاه و چشمای رنگ روشن دکتری که همسن بابام بود رو یه طوری رو خودم حس کردم انگار داشت دونه دونه لباسام رو…….ماسکش رو کشید پایین از رو صورتش و با لبخند ژوکونذش گفت سلام خوبی ؟ من متعجب فقط نگاهش کردم و سعی کردم صورتم رو بدزدم ازش ،حس خوبی نداشتم . صدام تو ذهنم سرزنش وار و مستاصل گونه بلافاصله پیچید ،سمان هروقت این روسری سرت میکنی یه مرد مزاحم اذیت میکنه یا یه خانومی بزور ازت شماره میخاد واسه امر خیر ،صدبار گفتم اینو نپوش دیگه اه ….

آمپول بی حسی رو که خاست بزنه ،کامل سرم رو تو بغلش گرفت و ریز ریز یه چیزی میگفت اما چون دستگاه ساکشن روشن بود هیچی نمیشنیدم فقط یه لحظه چشام که باز شد ،دیدم همون نگاههای مریض و مسمومش باز بهم هست و چشاش داره میخنده ،تندی چشام رو بستم و باز یه صدام تو ذهنم سرزنش وار و مستاصل گونه بلافاصله پیچید ،سمان چرااااا جرات نداری یه چیزی بهش بگی،پس لال شو ناراحتم نشو …..

از بس بدنم رو منقبض کرده بودم ،وترسیده بودم  تو ظاهر نه ،از درون بیشتر ، یکهو فکم شروع کرد به لرزیدن و یه فرصت سواستفاده از خودم رو دو دستی دادم به اون دکتر…. و تندی  بدون اینکه دستکشم تو دستش باشه دست راستم رو گرفت تو دستش رو هی فشار میداد و میگفت چیزی نیس من اینجام  خوبی؟ درد دااااشت؟ چیزی میخای ؟ بهتری ؟.من دستام مشت شده بود این حرکت غیر قابل پیش بینی  رو شاید چند دقیقه ام نذاشتم بیشتر طول بکشه اما بیشتر از اینکه حرکت اون ناراحتم کنه از خودم و عکس العمل نشون ندادنم حالم داشت بهم میخورد ،فقط با یه لرزی تو صدام گفتم خوبم و روسری ایم رو تو سرم درست کردم و گردنم و موهام رو پوشوندم که پیدا نباشه که باز نخاد بهم دست بزنه اما باز  صدام تو ذهنم سرزنش وار و مستاصل گونه  بلافاصله پیچید  ،سمان مگه مُردددی یه آمپول بی حسی بود دیگه این مسخره بازیا چیه ،نمیدونی مردک … مشکل داره خودت هی گزک بهش میدی اه حالم رو بهم زدی .

با ترس و لرز با همون بدن منقبض ،ایندفعه اما دهنمم باز، خابیدم تا لعنتی کارش رو تموم کنه و من فقط بدوام و برم خونه  و تا یک هفته ام خودم رو از درون مث خوره بخورم که میتونستی اینکارو کنی، چرااون کارو نکردی ،چرا دیر عکس العمل نشون میدی ،چرا این چرا اون …

یه جا وقتی خیلی درد داشتم وقتی دستش رو از دهنم بیرون آورد بدنم از حالت انقباض دراومد و ازاونجا که اصن ایشون به حد و مرز معتقد نبود و کامل صندلیش رو به تخت من چسبونده بود جوری که زانوهای خودشم فشرده فشرده داشت قطع میشد به کل ،دستم درحال معمولی باید کنار تخت آویزون میشد یه کم ،اما افتاد رو پاهای اون مردک و یکهو تو چندثانیه به خودم اومدم و دستم رو بلند کردم و تو دست چپم  گره کردم که دیگه نیافته ،ریز ریز میگفت بزار دستت رو ،راحت باااااش ،بزار رو پاهام ایرادی نداره .من خودم رو به نشنیدن زدم اما باز صدام تو ذهنم سرزنش وار و مستاصل گونه بلافاصله  پیچید ،سمان ینی واقعن اینقد نمیفهمی ،مگه حالیت نیس این مردک مرررریضه جمع کن خودت رو ، سفت دستات رو بهم گره کن تا نیافته تکونم نخور تا تموم شه بری دیگه اه مسخره .

اصن بغض توگلوم داشت خفه ام میکرد.من که کاری نکردم خب ،جورخاصی ام نبودم که،من فقط  دیگه این روسری سبزه رو سرم نمیکنم ، من مریضم اومدم دندونم رو درست کنم چرا بامن اینجوری میکنیه ….بعد حدود چهل و پنج دقیقه کارش تموم شد و لبخندی تحویلم داد و یه چیزایی داشت میگفت و منم  جوری از تخت بلند شدم که حالت پرواز داشتم اما گردنم و دستام از بس که منقبض شده بودم رگهاش همه گرفته بود و یه چند دقیقه طول کشید با تکون دادنشون دردش رو کم کنم ،بدون توچه به حرفاش فقط دفترچه بیمه ام رو برداشتم و با عجله ازاون اتاق اومدم بیرون ،مردم رو که دیدم دلم گرم شد اصن ،توی تنم میلرزید یه کم رو صندلی نشستم و بی حسی ام کم کم داشت ازبین میرفت و دندونم خیلی درد داشت اما من اونوقت از بس فکرم درگیر اون مردک بود متوجه نشدم درد رو ،حالا که آروم بودم تازه فهمیدم از هول فرار کردنم مثل سابق از دکتر نپرسیدم که چی بخورم و چه زمانی …

روحم از جسمم مهمتره خب ،یه چندساعتم چیزی نخورم که هیچی نمیشه .

پی نوشت۱: با احترام به همه مرداهای مرد ،لعنت به همه مردای هرز و کثیف درهرشغلی ،که باعث میشن لحظه ای حس بد دختر بودن،ناتوان بودن بهمون دست بده تو تمام مدتم از خودمون بجای اونا طلبکار و ناراحت باشیم و تا چندوقت هم خودمون رو سرزنش کنیم.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.