ترافیک افطار

666

اسنپ گرفته بودم و حرصم از ۵ هزار تومان اضافه ای که به خاطر ترافیک افطار باید پرداخت می کردم، را با بازی گوشیم خالی می کردم که آقای راننده گفت: خانوم به نظر خیلی خسته می آیید! حتما از سر کار می آیید!

گفتم: بله یکم خسته ام ولی خوبم…

گفت: چرا به جای بازی سرتونو تکیه نمی دیدید؟ چشماتونو ببندید یکم استراحت کنید تا برسیم، این ترافیک افطار با ما هست حالا! می خواید یه آهنگ لایت بذارم براتون؟

تازه نگاهش کردم. از پشت سرش، تفاوت رنگ موهای مشکی اش با رنگ سفید صورتش توی چشم می زد. توی آیینه که نگاهم کرد تازه رنگ چشمهای سبز تندش را دیدم. حدودا سی ساله می خورد.

مهربانی کوچکش، دست مرا از بازی کشید و نگاهم رفت به آن دورترها… مهربانی های بزرگی که دیده بودم در ذهنم مرور شد… پنج شش سال، کم نیست برای اینکه روبرویش بنشینی و نگاهت که می کند لبخند روی لب هردویتان بنشیند و بدانی لبخندها از دوستت دارم هایی که برایش پیامک می زدی و برایت پشت تلفن می گفت با ارزش تر است…

چهل دقیقه در پراید سفیدش، لبخند روی لبم بود و خاطرات خوش فراموش شده ام، از ذهنم می گذشت…

نزدیک خانه که شدم گفتم: جسارتا شما روزه اید؟

گفت: نه! اگه می خواین چیزی بخورید راحت باشید…

گفتم: نه… من صبح برای خودم یه شیشه شربت آبلیمو عسل درست کرده بودم که اگه حالم بد شد بخورم ولی خداروشکر دیگه روزه رو گرفتم… حالِ خوب به من دادید، نمی تونم جبران کنم این تنها چیزیه که دارم…

لبخند زد و گفت: شاید دیگه نبینمت ولی مهربونیت توی ذهنم موند و این مهربونی همینجا نمی مونه من به نفر بعدی منتقلش می کنم مطمئن باش… بیا دوتایی دنیا رو گلستون کنیم آبجی…

_______________________________________________________________________________________________

× گاهی ترافیک افطار هم خوشمزه می شود!

× بیا دوتایی دنیا رو گلستون کنیم دوست عزیزم ?

× طبق روال نوشت: قضاوت نکنیم!

× لینک مطلب قبلی حدیث >>>> سفرنامه هند – آگرا

2 نظرات
  1. مریم می گوید

    سلام
    چه سایت باحالی
    یه ذره توضیح راجبش بهم میدین
    چند نفر تو یه سایت هستین؟
    میدونی حدیث منم دلم میخواد به جنس مخالف همینطوری نگا کنم و همینقد قشنگ باهمه حرف بزنم ولی باور کن نمیشه
    چندبار امتحان کردم
    همش خواستم امتحان کنم اما نشد
    واقعا مردای ما این ضرفیتو ندارن همشون
    بدبرداشت میکنن
    همین روز واقعا با دیدن یه صحنه عمیقااا غمگین شدم و تاخونه همش به این فکر میکردم چرا اینکارو کرد؟مگه من چیکار کردم؟فقط بخاطر یه لبخند؟؟تازه روی لبخندم با اون هم نبود اما به خودش گرفته بود

    1. حدیث می گوید

      سلام خیلی خیلی خوش اومدی
      ما چهارنفر ثابت هستیم سمانه و زینب و سحر و من
      هر هفته خاطراتمون رو به صورت داستان می نویسیم

      درباره این مسئله هم حق با شماست ولی عزیزم هر چی بزرگتر میشی این نگاه ها بهت کمی تغییر میکنه و اگه محبت میشه و محبت میکنی چون سن بالاتر رفته بهتر میبینن البته که من هم به این دقت کردم که دیگه این اقا رو نخواهم دید وگرنه قطعن محبت نمیکردم چون جوابش ممکنه متفاوت باشه. مرسی از نظرت و حضورت عزیزم

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.