بیدار می شوی

542

یک روزهایی که به اصطلاح از دنده چپ بیدار می شوی که تکلیفش روشن است!

یک روزهایی اما، با همان دنده راست خیلی معمولی بیدار می شوی و ساعاتی بعد واقعن «بیدار می شوی!»

– یک گردش معمولی در تلگرام…

– یک صبحانه معمولی…

– یک آهنگ معمولی از نوع دلارامِ پازل بند…

– یک انتخاب لباس و ساعت و دستبند و عطر معمولی برای یک روز کاری معمولی…

اما مثل «ساعت ۵ عصر مهران مدیری» همه چیز به صورت اغراق آمیزی عجیب برایت پیش می رود!

حتا با یک پوستر ساده در یک ایستگاه اتوبوس معمولی…

 

 

پوستری به رنگ خون که پاره شده بود!

«مهندسِ» گوشه پوستر دلم را آتش کشید…

یک «میرِ» شاید سبز، کم داشت تا همانجا قلبم بگیرد و…

سوار اتوبوس که شدم اینستاگرام را باز کردم و عکس اول را که دیدم مطمئن شدم چیزی دارد امروز مرا بازی می دهد!

دوست قدیمیه اواخر دهه هشتادم، عکسِ با لبخندی ازشان گذاشته بود و کپشن زده بود:

« ما که هیچ؛ شما چطور؟

رفقا؛ این عکس، چند روزیست که دل از من برده. شرحِ این دلبُردگی البته بماند برای روزگاری دیگر. فقط چند تکه حرف هست که اگر وسط این احوالات نگویم، بدهکار خودم می شوم.

اسفند ۸۷ وقتی تلاش هایی طولانی به ثمر نشست و رییس جمهور سابق محبوب پذیرفت که نامزد ریاست جمهوری شود، فکرش را نمی کردیم با پدیده ای به نام میر… مواجه بشویم. او را می شناختیم اما از دور، از پشت واژه ها و مفاهیمی که بیست سال از میان آن ها بیتوته کرده بود. انقلابی، هنرمند، نخست وزیرِ جنگ و یکی که به آن شبیه تر بود: شهیدِ زنده.

عصر آن روزی که بیانیه کاندیداتوری اش منتشر شد، در پارک خانه هنرمندان دور هم جمع شدیم که ببینیم باید چه کنیم. روی چمن نشستیم و روز داشت تمام می شد. پیدا بود که از او که حالا به اسم رییس جمهور ممنوع التصویر یاد می کنیم، به خاطر میر کنار خواهد کشید. اما ما هنوز نمی شناختیمش، اصلا او اصلاح طلب بود یا نه؛ نگاهش به جامعه مدنی و فرهنگ و اقتصاد و … چطور است؟ ما هیچ چیز نمی دانستیم. روز قبلش در حسینیه حجت نازی آباد سخنریانی کم حرارت و نجیبانه ای کرده بود. ما تردید داشتیم… آن روزها و شاید همین الان هم، سیاست را با قاعده، اصول، محاسبه و واقعیت فهم می کردیم.

حالا آمده ام اینجا که از یک اتفاق حرف بزنم: در آن پارک و بین نگاه ها و ذهن های ما یک جور «ایمان» شکل گرفت. کلمه ایمان را با وسواس انتخاب می کنم تا مسیری که با او طی کردیم با احساس و هیجان خلط نشود( که بعدها شد و چه بد شد) ما نمی دانستیم مرد بیست سال قبل غایب وقتی روزهای سخت از راه برسد با چه عقلانیت ناب و کمیابی جلوی آن ها که ایران را گور گرفته بودند می ایستد؛ به پشتوانه ی مردم یا بهتر بگویم همراه مردم. ما نمی دانستیم، اما چیزی از بطن آن احوالات و ایام و این مرد، به ما اطمینان و آرامش می داد.

آن روز وقتی از روی چمن های پارک بلند شدیم دیگر شب شده بود و این آغاز یک سیاست ورزی مومنانه با «میرمان» بود. «چیزی» مبهم آن روز که اول ایمان بود و بعد اطمینان شد، در سخت ترین و غریب ترین روزهای این خاک تبدیل شد به یقین».

قرار نیست اتفاق های خیلی بزرگی برای آدم بیفتد تا حالش عوض شود. این جمله را با عنوان «شادی های کوچک برای ساختن یک روز خوب» زیاد شنیدیم ولی ممکن است همین کوچکترین اتفاق ها آنقدر دلت را به درد آورد که چند روز در ذهنت جا خوش کند و هفته ها دل و دماغ نداشته باشی…

فقط یک جمله در ذهنم می چرخد:

«آزاد باید گردد…»

______________________________________________________

×  طبق روال نوشت:  قضاوت نکنیم!

× لینک داستان قبلی حدیث >>> پلاستیک مشکی

1 نظر
  1. زینب می گوید

    پوفففففففففففففففففف :-<

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.