به اسم معجزه، از جنس خدا

معجزه

273

زلزله

پرده اول:

پدر به یک سفر کاری رفته است.

باز هم ۲۰ دقیقه مانده که به بهانه صبحانه، با مادرت گپ می زنی و دو لقمه را ۲۰ دقیقه ای طول می دهی. از خانه تکانی می گوید و خستگیش از خانمی که دیروز برای گرفتن عیدی آمده، ولی دیر آمده و پشت در مانده است.

مادر، فقط دو گوش می خواهد برای شنیده شدن و دو چشم برای دیده شدن و یک لبخند.

می دوی میان کلامش:

–          امروز خواهر میاد اینجا؟

–          نه دیگه. آقای “الف” (شوهر خواهرت) امروز می ره اردو جهادی. خواهرتم تا روز سفرش دیگه نمیاد.

چهره ام کمی در هم می رود و مادر به داستان هایش ادامه می دهد.

با خودت فکر می کنی:

–          “داداشمم که سر کاره احتمالا و نمیاد”.

صبحانه را با عبارت همیشگی “دیرم شد مامان جان” تمام می کنی و در حالی که صحبت هایش را ادامه می دهد، به اتاقت می روی و آماده می شوی برای بیرون رفتن. وقتی می بیند که قرار است دوباره تنها بماند، شکایت هایش شروع می شود:

–          اتاقتم تمیز نکردی. این دریچه هودم سه بار گفتم ببند، هنوز نبستی. اتاق خرگوشاتم مرتب کن.

ظرف آب و غذای “هپی” و “لاکی” (خرگوش ها) را که پر می کنی، دیگر وقت رفتن است.

به سمت در می روی. مادرت می گوید:

–          امشب زود بیای ها. بعد از کار جایی نرو!

–          امروز دو شیفتم.

تعجب می کند:

–          یعنی چی؟

–          یعنی شیفت صبح و شیفت شب.

ناراحت می شود.

–          یعنی تا ساعت ۱۲؟

–          آره

–          وقتی دو شیفتی از قبل بهم بگو

–          گفته بودم که

دلت نگران تنها بودنش است. مادر است. گناه دارد.

 

پرده دوم:

به محل کارت می رسی و مشغول می شوی. تلفنت زنگ می خورد. برادرت است. جواب میدهی:

–          سلام چطوری؟

–          سلام. قاعدتا باید الان سر کار باشی درسته؟

–          آره. سر کارم

یادت می آید که پنجشنبه است و برادرت تعطیل است. با خوشحالی می پرسی:

–          می خواین برین خونه ما؟

–          نه. فک می کنی مامان چجوری می تونه بیاد اینجا؟ می خواستیم بریم “شابدالعظیم”. فک کردم توام خونه ای.

با هیجان می گویی:

–          اسنپ! اسنپ می گیره میاد.

خوشحالی که مادرت تنها نمی ماند تا آخر شب. قطع می کند تا با مادرت تماس بگیرد.

 

پرده سوم:

تلفن را برمی داری و با مادرت تماس می گیری:

–          سلام. با داداش حرف زدین؟

–          سلام. نه. خواهرت داره میاد اینجا. ساعت ۷.

 

اشک در چشمانت حلقه می زند.

اشک شوق است.

این معجزه است.

این خداست.

این معجزه ای به نام خداست.

=====

ثابت: از زندگی لذت ببریم

.

میتونین پستای قبلیمو با کلیک روی #زینب بخونین!

با کلیک روی About Somethings مارو در اینستاگرام دنبال کنید!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.