باریستای ترشیده

336
  • هوففففففففففف

نفس راحتی می‌کشم و می‌نشینم. ساعت ۱۲ و ۹ دقیقه ظهر است. یعنی بیش از ۲ ساعت است مشغول کارهای صبحگاهی هستم.

دیگر تقریبا همه چیز تمام شده و وقت، وقت استراحت است و میل کردن صبحانه‌ای که دیگر سرد شده.

سراغ گوشی موبایلم می‌روم تا قبل از صبحانه بی وقتم، تلگرام را چک کنم.

“Aboutsomethings”

گروه را باز می‌کنم. احوال می‌پرسم و بعد با خوشحالی می‌گویم:

  • تمیزکاریامو کردم. داشتم می‌رفتم یه چی بخورمو برم نقاشی.

منظورم کشیدن چهره‌های خودمان چهارتاست.

گوشیم را کناری می‌گذارم و نگاهی به نان بربری خشکیده، پنیر مانده و چای یخ کرده‌ام می‌اندازم که ۱ ساعت پیش، همه تازه بودند. با این همه، دهنم آب می‌افتد.

بلند می‌شوم تا چای را با کمی آب جوش گرم کنم که چشمم به پمپ خامه می‌افتد و یادم می‌آید که باید امروز خامه تازه بزنم.

پمپ دیگری را برمی‌دارم. خالی است. دستور تهیه را از دفترم چک می‌کنم.

باریستا

۱- خامه، سس شکلات و اسپرسو را در مخلوط کن ریخته و هم می‌زنیم تا یکدست شود.

۲- مایع بدست آمده را در پمپ خامه ریخته و درش را می‌بندیم.

۳- کپسول نیتروژن را در محفظه مخصوصش قرار داده و می‌بندیم.

و من قدم به قدم پیش می‌روم.

پیسسسسسسسسسسسسسسسسسس 😮

دستم را دور در ظرف گره می‌کنم. خامه‌ها با فشار خارج شده و به اطراف پاشیده می‌شوند. حتی دستم هم برای نگهداشتنشان جوابگو نیست.

  • خدایااااااااا. آخه چرا؟

یاد حرف‌های روز اول همکارم می‌افتم که با چه حالت بامزه‌ای خاطره پاشیدن خامه‌ها به دیوار را برایم تعریف کرده بود. خنده‌ام می‌گیرد؛ اما دیوارهایی که می‌بینم، خنده‌ام را می‌خشکاند.

به خودم می‌گویم:

  • عب نداره. فدا سرت. دوباره درستش کن.

سعی می‌کنم حالم را خوب کنم، و دوباره دستور تهیه را چک کرده و دست به کار می‌شوم.

# خامه، سس شکلات و اسپرسو را…

قدم به قدم پیش می‌روم

پیسسسسسسسسسسسسسسسسسس 😮

  • اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه. چرا اینجوری می‌شه؟

این بار تعجبم نه تنها بیشتر، که پر از عصبانیت است.

دستم را محکم دور در پمپ گره کرده‌ام و به مسیر پاشیده شدن خامه‌ها نگاه می‌کنم.

دیوار‌های خاکستری جلوی چشمم…

نه!

کابینت‌های سرخابی و سفید هم…

نـــــــــــه!

سرم را به سمت خدا می‌گیرم. سقف؛ خدایااااااا! تا جایی که خاطرم هست، سقف سفید بود؛ اما حالا… شیرکاکائویی 🙁

یا بهتر بگویم: خامه کاکائویی!

دلم می‌خواهد روی زمین بنشینم و گریه کنم؛ اما زمین هم پر از خامه است.

ناچار به خودم می‌گویم:

  • قوی باش زینب! درستش می‌کنی!

نمی‌دانم اگر می‌توانستم روی زمین بنشینم هم باز هم این را می‌گفتم یا نه.

از سالن بیرون می‌روم. ریه‌هایم را پر می‌کنم از هوای لذت بخش بهاری که حالا هیچ لذتی برایم ندارد.

«قوی باش دختر! فک کن خونه تکونیه!»

باز برمی‌گردم. خامه را هنوز درست نکرده‌ام. دستور تهیه را دوباره چک می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم:

  • آرزو گفت چرا خامه به اطراف پاشیده؟ واااااااااای خدایااااااااا. واشــــــــــــــر! واشرشو نذاشتمممممم.

ساعت ۴ و نیم عصر…

پمپ خامه تازه را داخل یخچال می‌گذارم.

همه جا مثل روز اول تمیز است.

فقط…

سرتا پایم بو می‌دهد

بوی خامه ترشیده!

پن

۱: علاوه بر سوپاپ‌ها، واشرها را هم جدی بگیرید! :))

۲: دفعه بعدی که میخواستم خامه بزنم، دادم مدیرم درشو بست :))

۳: صورتارو چنادین روز بعد بالاخره کشیدم

۴: عیدمون مبارک و سالمون پررر از اتفاقای خووووب

ثابت: از زندگی لذت ببریم!

میتونین پستای قبلیمو با کلیک روی #زینب بخونین!

با کلیک روی About Somethings مارو در اینستاگرام دنبال کنید!

1 نظر
  1. حدیث می گوید

    پیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس :)))))))

    خداقووووووووووت
    اوه تا ساااااااعت چهار طول کشید تمیز کاری الهیییییی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.