اردیبهشت ماه، ماه پناهندگی

315

پرده اول

با یکی از همان حالت‌های معلوم نیست شوخی یا جدیش می‌گوید:

  • برای اردیبهشت آماده باش دو شیفت وایسی! می‌خوام برم ترکیه. یک هفته یا شایدم ده روز.

من اما مثل همیشه بنا را بر شوخی می‌گذارم و به خودم می‌گویم: این هم یکی از روش‌هایش برای آماده کردن من است برای روزهای کاری سخت.

اردیبهشت نزدیک است. حالا دیگر بیشتر از پیش‌ میشناسمش. خسته است. فکرش خسته است و جسمش از فشار کار، کم توان شده. نیاز به سفر دارد. اما نه پاسپورت دارد، نه بلیت و نه تصمیم قطعی. مصمم می‌شوم برای رفتنش. وقتی می‌گویم:

  • باید بری آرزو!

در جواب با شک و نگرانی از آنچه نمی‌داند چیست در نگاهش می‌گوید:

  • شایدم دیگه برنگردم زینب. اگه شرایط جور باشه، پناهنده می‌شم.

بعض، نه گلویم را، که تمام وجودم را می‌فشارد؛ فقط لبخند می‌زنم:

  • هرچی که پیش بیاد، بهترینه! چه بمونی، چه برگردی.

هوای دلم این روزها ابری است؛ با احتمال رعد و برق و باران و حتی سیل.

هر روز حرف از پناهندگی است. بماند یا نماند؟

مدیر، صمیمی‌ترین دوستش، همکارها، همه یک صدا شده‌اند:

«تو که اینجارو تجربه کردی؛ برو اونجارم تجربه کن!»

ذکر لب خودش هم شده:

  • نمی‌دونم. شاید موندم.

و هر بار، بعد از مکث کوتاهی ادامه می‌دهد:

  • شایدم برگشتم.

و من هر بار می‌ترسم از اینکه نکند مکثش بلند شود و این جمله را در ادامه‌اش نشنوم.

با دیگران که حرف می‌زند، سرم را به کار گرم می‌کنم که احساسم ذره‌ای در تصمیمش دخالت نکند. با خودم زمزمه می‌کنم:

  • آخه ترکیه هم شد جای پناهندگی؟

با این حال، من برای پاسپورت و بلیتش پیگیرترم. باید برود. با اینهمه خستگی، بعد از ۶ ماه، نیاز به سفر دارد.

بلیتش که رزرو می‌شود، غم در دلم موج می‌زند، اما باز با دیدن خوشحالیش، خوشحال می‌شوم.

قرار گذاشته‌ایم، شب قبل از رفتنش را با هم باشیم و تا صبح گریه کنیم. به هر داستانی، برنامه‌ها جور می‌شود که با هم باشیم؛ اما نمی‌شود، نمی‌شود که تا صبح گریه کنیم. فقط حرف می‌زنیم و گاهی هم می‌خندیم.

حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم.

بین حرف‌هایش، بارها قول می‌دهد که اگه ماند، که ماند؛ اما اگر برگشت، خیلی چیزها را در زندگیش تغییر دهد.

ساعت ۵و نیم عصر روز بعد، در محل کار هستیم. محکم در آغوش می‌گیرمش و آرام در گوشش می‌گویم:

  • خوشحال میشم برگردی.

جوابش این است:

  • گریه نکنی‌ها! منم گریه‌م می‌گیره.

طاقتم تمام می‌شود. قبل از او از ساختمان خارج می‌شوم تا کنایه‌های بی طعم دیگران را نشنوم.

برایش در دل آرزوی خوشبختی می‌کنم؛ گرچه آسمان چشمانم درست مثل شب‌های برفی زمستان سرخ است و برف‌هایی که در کوره قلبم ذوب می‌شوند، جویباری را بر چهره‌ام جاری کرده‌اند.

دور می‌شود.

ساعت ۹ شب است. گوشیم را چک می‌کنم. پیامی از آرزو دارم:

  • ما تو فرودگاهیم. پروازمون تاخیر داره. اونجا خیلی هزینه تماس و SMS زیاده. هر وقت اینترنتم وصل بود، برات پیام می‌ذارم.
  • اوکی. حسابی خوش بگذرون.

پرده دوم

یک روز… دو روز… سه روز… یک هفته می‌گذرد.

پیام‌های خلاصه می‌شوند به «خوبی؟ خوش می‌گذره؟»

که غالبا دومین قسمتش بی‌جواب می‌ماند.

جرأت نمی‌کنم کوچکترین سوالی درباره تصمیمش بپرسم؛ نکند که بگوید ماندنی شده و برنمی‌گردد.

روز هشتم که می‌رسد، بالاخره جواب متفاوتی می‌دهد:

  • خوبم. ای… بدک نیست.

در دلم می‌گویم: یعنی چی؟ پس خیلی خوش نمی‌گذره؟ پس برمی‌گرده؟

پیام بعدی می‌آید:

  • لطفا ببین قیمت بلیت روزای یکشنبه و دوشنبه چجوریه!

پرواز می‌کنم. از خوشحالی. از این که دوباره خودش و شادیش را می‌بینم.

چهارشنبه عصر است. از پله‌های جلوی ساختمان که پایین می‌آید، تا جلوی در به استقبالش می‌روم. درست همان جا که با اش خداحافظی کرده بودیم، این بار با شوق سلام می‌کنیم. محکم در آغوش می‌گیرمش. انگار سال‌ها نبوده است.

پرده سوم

عصر جمعه است. کوله پشتی‌ سفرم را برمی‌دارم تا از محل کار خارج شوم.

  • بی‌معرفت. صبر می‌کردی یه چند روز پیش هم باشیم بعد می‌رفتی.

جواب می‌دهم:

  • آخه دختر خاله‌م ۵ روز دیگه باز می‌ره از ایران. ۶ ساله ندیدمش.
  • آها! برو برو! خوش بگذره!

با خنده می‌گویم:

– مرسی که به جام وامیستی. شاید پناهنده شدم مشهد. مواظب خودت باش!!!

.

ثابت: از زندگی لذت ببریم!

میتونین پستای قبلیمو با کلیک روی #زینب بخونین!

با کلیک روی About Somethings مارو در اینستاگرام دنبال کنید!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.