AboutSomethings.ir
AboutSomethings
درباره ما

AboutSomethings

× شاید میانگین دوستی هفت هشت ساله‌‌مان،
× شاید نگاهمان به موی رو به سپیدمان،
× شاید همان دیدن آیینه خودمان در دهه پنجاه سالگی عمرمان،
× شاید هم فقط قهوه‌ای که دیدارهای چندساله را در کافه قدیمیمان تازه کرد…
هر چه بود؛ «یکی بود، یکی نبودِ» داستان ما رقم خورد…
حالا وقت نوشتنشان است.

روزنوشت سحر

Old Life, New Life

از تکرار روزهایم خسته شده بودم، تازه داشتم به زندگی بر می گشتم باید کاری برای خودم پیدا می کردم. تقریبا به تمام دوستانم و آشنایانم سپرده بودم که برای من کار پیدا کنند. یه روز صبح دخترخالم با خوشحالی اومد پیشم و گفت حسن برات کار پیدا کرده…

رادیو خسته

طبق معمول هرروز صبح باهم از خواب بیدار شدیم و به طرف آشپزخانه رفتیم، تقریبا کار هرروز من و کیسی که باهم صبحانه بخوریم. کیسی را روی صندلی کنار یخچال نشاندم و خودم هم از کابینت سفید و کرم یک لیوان برداشتم و به طرف گاز که کنار پنجره بود رفتم و…
عضویت در خبرنامه

روزنوشت زینب وسمانه

آقای پرسنده

 به سختی جای پارکی را دورتر از ماشین « آقای پرسنده » پیدا کرده و پارک می‌کنم. نامه به دست، آدرس دفتر مرکزی را…

ناپلئونی

اون هیچوقت نفهمید وقتی مادرش میگه دلش شور میزنه ینی چی .هیچوقت نفهمید وقتی زیر لب آیه الکرسی میخونه و انگشتای دستش…

نقد و معرفی

داستان های پنجمی

The Big Blue |1988

ژاک :سخت ترین قسمت غواصی ، وقتیه که به انتهای آب می رسی. جوانا: چرا؟ ژاک : برای بالا اومدن باید یه دلیل خوب داشته…

گالری تصاویر